Kimiya va
بســـ کنــــ سآعتــــ….. دیگــــــر خستـهـ شده امـــ…. آرهـ مَنـ کم آورده امــ…. خودمــ میدآنمــ کهـ نیستـــ… اینقدر بآ بودنتـــ نبودنشــ رآ به رُخـــَم نکشـــ!
Kimiya va
میدونی خدا تو دنیات گاهی اوقات آدما به جایی می رسن که دلشون می خواد داد بزنن و بگن "بســـــــــــــــــــــــه دیگه نمی کشم" میدونی من به اونجا رسیدم صدای خورد شدنم رو حس می کنم اما عرضه ی فریــــــــــــــــــــــــــــــاد زدن ندارم شاید اگه داد بزنم سریع بیای ولی مثل آدمی شدم که می خواد داد بزنه و انگار یکی جلو دهنش رو گرفته واست نوشتم چون نتونستم داد بزنم حس بــــــــــــدی دارم تنهایی شکستن با وجود اینکه بدونی چند نفر دوست دارن خیلی بده اینکه فقط به خاطر اونا تحمل کنی و بازم مثل همیشه در جواب سوالاشون بگی خیلی خوبـــــــــــــــــم و بزنی زیر خنده تو دنیات ماسک زندگیت بهم چسبیده خدا
Kimiya va
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
Kimiya va
خبر از من داری؟… خبر از دلتنگی های من چطور؟ و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند… خبرش رسیده که مرده اند؟ هیچ سراغ دلم را میگیری؟ کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟ مچاله ام از دلتنگی؟ آه… که هیچ کلاغی نساختیم میان هم وجدانت راحت… خبرهای من به تو نمی رسد…
Kimiya va
امروز روزیه که یه زمانی توش از شادی پر در آورده بودم اما الان حسی برام نمونده تا بخوام خرج فراموشی ها کنم و این آزارم میده اینکه حتی تظاهر به فراموشی کنی هم عذاب آوره اما انگار واقعا هیچکس جز خودم یادش نیست چه سخته یه زمانی چنین روزی از خوشحالی تو آسمونا باشم و یه زمان دیگه هم چنین روزی هیچکس رو نداشته باشم که کنار دلشکستگی هام باشه
Kimiya va
می بخشم کسانی را که هرچه خواستند بامن ، بادلم و با احساسم کردند و مرا در دور دست خودم تنها گذاشتند اما از آنها سپاسگذارم که یادم دادند: چطور زندگی کردن را حتی اگر بهترین ها را از دست بدهم این زندگیست که بهترینهای دیگر را برایم میسازد یادم دادند: آنرا یخواهم که به التمـــاس آلوده نباشد ... حتی زندگی پروردگـــارا به من بیاموز در طول عمرم آهی نکشم برای کسانیکه دلـــم را شکستند
Kimiya va
لبــخَنـב بزَن… بـבون انتظـــآر پاسخـﮯ از בنیــــآ…. بـבان روزی בنیا آنقَـבر شَرمَنـבه مـ ﮯشوב کــِ بهـ جـــآﮯ پآسخ لبــخَنـבت بآ تَمـــــآم سازهــــــآیَت مـﮯ رَقصَـב…
Kimiya va
همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت: تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایی شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای... کم می اوری دل وامانده ات یک نفر را می خواهد! اما تـــــــــــــــو همیشه وقتی باید باشی نیستــــــی