Kimiya va
یارو تو خیابون ماشین زده بهش پهن شده کف آسفالت، رفتم دستش رو بگیرم بلندش کنم از رو زمین، می گه «قربونت تو همین حالت یه عکس ازم بگیر می خوام بذارم تو [!] بوک!» خدایاااا چرا دنیا نابود نشد ؟!!
Kimiya va
به سلامـتی کسی که نمی شناستت اما نوشته هاتو میخونه تا از درونت با خبر بشه و زیرش لایک میزنه ونظرمیده نه واسه اینکه خوشـش اومده… واسه اینکه بهت بفهمونه که تنهـــــا نیستی…
Kimiya va
بالشــــت خودم را ترجیــــح میدهــــم، چــرا که شانه های امـــروزی مثل بالشـــت های مسافـــرخانه اند، خوب میدانـــم سـرهای زیـادی را تکیــه گاه بودنــد!
Kimiya va
اعتراف میکنم این روزا فراموشی گرفتم....
Kimiya va
دردیعنی مرورمسیج هایی ک ی روزی باورشان داشتی وامروزبه دروغ بودنشان ایمان آوردی
Kimiya va
شما یادتون نیست… منم یادم نمیاد… ولی میگن آدمها یه زمانی مهربون بودن!
Kimiya va
چـقدر سخته وقتی همه سراغ کسی رو ازت میگیرن که فقط تو میدونی که دیگـه نیست … سخت ترش وقتیه که مجبوری لبخند بزنی و بگی : خوبه !