پوریا
مردم شهری که همه در آن می لنگند به کسی که راست، راه می رود می خندند . . .!
پوریا
خدایــم ؛ من که از کوی تو بیرون نرود پای خیــالم چه بــرانی ، چه بــخوانی ، چه به اوجــم برسانی ، چه به خــاکم بکشانی من نه آنم که بــرنجم ... نه تو آنی که بــرانی
پوریا
می دانی که ما دلواپس فردای خود هستیم
مبادا گم کنیم راه قشنگ آرزوهارا
مبادا گم کنیم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانیم از قطار محبت هایت ...
دلهامان بین امید ونا امیدی پرسه میزند،
فریاد می کند ...
ما را تو تنها نگذار ...
پوریا
گناه در خلوت را به
تظاهر در تقوا
ترجیح میدهم
((البرت انیشتن))
پوریا
ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺗظﺎﻫﺮ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ..........
پوریا
چیزی که مرد دارد و زن را تسخیر می کند ، عقل و رفتار سنجیده ی اوست ، نه هیکل هرکولش...
پوریا
کشاورز و الاغ کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد … نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
پوریا
تختی که هر شب ، تنها ، با یاد کسی روش بخوابی ... تخت نیست که ... تـــــابــــوتـــــه !!
پوریا
چه زیبا میگفت اون پیرمرد این روزها آدما رو راحـــت میشه خــرید چیزی که خریدنش سخته مرغ و گوشــت و برنجه.......................
پوریا
وقتی به دنیا آمدم کسی مرا صدا زد و گفت: مرا دوستم بدار گفتم: کیستی ؟ گفت : دنیا با خود فکر کردم دنیا عروسکی است که با او بازی خواهم کرد؛ اما حالا میبینم من عروسکی ام در دست دنیا !
پوریا
برای اعتراف به کلیسا می روم
روی در روی علفهای روئیده
بر دیوارکهنه می ایستم
و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند!
پوریا
برگرد...
یادت را جا گذاشتی نمیخواهم عمری به این امید باشم که برای بردنش برمیگردی...!!
پوریا
گاهی سکوت، همان دروغ است .. کمی شیک تر، روشنفکرانه تر و با مسئولیت کمتر!!
پوریا
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن بی وقفه شروع به فحش دادن
و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش
را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد
و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد
و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید
که به من مجال این کار را ندادید
پوریا
شبیه شماره ای تنها روی گوشی نه نامی نه نشانی مدت هاست برای من یک تماس از دست رفته ای...!!!!