پوریا
خندیدن، خوب است قهقهه، عالی است گریستن، آدم را آرام می کند اما… لعنت بر بغض . . .
پوریا
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند، چه سخت است قصه ی عادت...
پوریا
بزرگترین افسون انسان زمانی است که می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست ...
پوریا
حق دارند این چشم ها...
اگرهنوز هم...
خیره می شوند به دوردست ها.... این چشمها پشت سر مسافرشان آب ریخته اند.....
پوریا
خاموش باش، مرغکِ دريايی! بگذار در سکوت بماند شب بگذار در سکوت بميرد شب بگذار در سکوت سرآيد شب. بگذار در سکوت به گوش آيد در نورِ رنگرفته و سردِ ماه فريادهای ذلّهی محبوسان از محبسِ سياه... <شاملو>
پوریا
ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید . فردوسی خردمند
پوریا
هوای دلم عجیب برایت گرفته ! من و اسمانی از حرف های نگفته ! راستی . . . جسارت نباشد . . . تو کی میایی ؟؟؟؟
پوریا
دلتنگی را نه با قلم میشود نوشت... نه با دکمه های سرد کیبرد... !...دلتنگی را با اشــــــــــــــک مینویسند...!
پوریا
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . .
پوریا
لباس هایم که تنگ می شد
می بخشیدم به این و آن
ولی دل تنگم را ، حالا
چه کسی می خواهد !؟
پوریا
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جزخدایت مرهمی نخواهی یافت.
پوریا
همبازی هایمان را تا وقتی دوست داریم، که خوب می بازند !
پوریا
حواست هست چقدر شعر به حساب خاطراتمان بدهكاری ؟؟
پوریا
با هم که قدم میزنیم،
تنهایم.
برو!
بگذار با خیالَت جمع باشم.
پوریا
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها راکم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است… پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی