دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پوریا

پوریا
مرد - متاهل

دنبال‌شدگان

(13 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(65 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

پوریا
پوریا

به سلامتیه كسی كه نمیشناستت اما نوشته هاتو میخونه تا از درونت با خبر بشه و بهت بفهمونه كه تنها نیستی ( به سلامتیه همه دوستای خوبم که اینو میخونن ولی لایک نمیزنن )

پوریا
پوریا

شاید درد من دلیل خنده کسی شود. اما خنده من هرگز نباید باعث درد کسی شود.(چارلی چاپلین)

پوریا
پوریا

دلم کمی خدا میخواهد کمی سکوت ... دلم دل بریدن میخواهد کمی اشک ... کمی آغوش آسمانی کمی دور شدن از این جنس آدم .

پوریا
پوریا

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند! تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند!

پوریا
پوریا

بعضی وقتا فکر میکنم زیادی تنهام آخه وقتی با خودم حرف میزنم صدام برمیگرده انعکاس داره

پوریا
پوریا

دستمال خیس آرزوهایم را فشردم همین ۴ قطره چکید زنده باد رفیق با معرفت !

پوریا
پوریا

کبوتر با کبوتر باز تنهاست . . . !

پوریا
پوریا

این پست را سکوتـــــــــــــــ..... می کنم ... تو بنویســـــــــــ ... ! ... بنویس از دلتنگی هایت..... از دردهایت ...... از هر چه دلت می خواهد .......!!!

پوریا
پوریا

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب.نه زمستانی باش که بلرزانی , نه تابستانی باش که بسوزانی , بهاری باش تا برویانی

پوریا
پوریا

ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت. باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند زن گفت: من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم. من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند...) اقاایون مواضب باشید

پوریا
پوریا

روزی رضاشاه با هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه از یزد رد می شود و میبیند که مردم زیادی در آن جا گرد هم جمع شده اند. رضا شاه به جلو می رود و از حاضرین می پرسد که چه خبر شده..؟؟ در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده که کور مادرزاد را شفا داده است. رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم. چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یکی…... دیگر که لباس دهاتی به تن داشت و شال سبزی به کمر بسته بود را نزد رضاشاه می برند. رضا شاه رو به شفا یافته می کنه و میگه: تو واقعن کور بودی…؟؟ یارو میگه: بله اعلا حضرت.. رضاشاه می پرسد: یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟ یارو میگه : بله اعلاحضرت رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای چی به کمرت بستی…؟ یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست… این سبز رنگ هست.. بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جون اون شفایافته و آخوند و سیاه و کبودشون میکنه و میگه قرسماق کثافت پوفیوز بی همه چیز… تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی… بگو ببینم فرق » سبز

پوریا
پوریا

چه زخمهایی بر دلم خورد ...... تا یاد گرفتم : که هیچ نوازشی ........ بی درد نیست .......

پوریا
پوریا

چه اشتباه بـزرگیست ، تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند . . .

پوریا
پوریا

اجازه خدا؟؟ ميشه من ورقه مو بدم؟ ميدونم وقت امتحان تموم نشده ولي من ديگه خسته شدم...

پوریا
پوریا

جای قول و قرارهایمان امن است ، زیر پاهای تو !