چند #سال پيش آن را همان طور باز نكرده #كنار گذاشته بود. با بي ميلي آن را باز كرد، گوشه اي #نشست و شروع به #خواندن كرد... چند خطي كه خواند حالش #عوض شد... خودش را جمع و جور كرد و با بهتي #عجيب به خواندن ادامه داد...«كاش زودتر #نامه را باز كرده بودم...كاش #زودتر مي شناختمت... كاش زودتر #عاشق شده بودم...» و در حين گفتن اين جمله ها ، اشك هايش بود که روي صفحات #قرآن مي ريخت ...
مثل هر #جمعه با یک بغل پرونده از اتاق #آقا زد بیرون . هنوز قدم از قدم برنداشته با #کنجکاوی پرسیدم: « این هفته پرونده ها #چطور بود؟ » یک #نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و درحالی که با سر به اتاق #اشاره می کرد، آرام گفت: « #صدای گریه #آقا رو نمیشنوی؟! »
از #مأموریت که برگشت..../ #شیطان را می گویم ... خوشحال بود. پرسید: «راستی #فرمانده! گمراه کردن #اینها چه فایده ای دارد؟» #ابلیس جواب داد: « #امام اینها که بیاید، روزگار ما #سیاه خواهد شد؛ اینها که #گناه میکنند، امامشان دیرتر می آید...»
هرسال ماه رمضون ، دم افطار که میشه گوشمون به صدای #اذان هستش و چشممون به پارچ آب وسط سفره اما یاد کلام مولا نیستیم که فرمودند: ” اگر شیعیان ما ، به اندازه آب خوردنی ما را می خواستند ، #غیبت و دوران #انتظار اینقدر طولانی نمیشد !

15 سال و 2 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 37 دقيقه قبل
15 سال و 2 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبل