خیلی وقته چشمهایم از فکر تو بارانیست سال هاست دریای دلم از عشق تو طوفانیست دیگر کاسه صبرم شده لبریز از درد بی تو بودن خدایا انتظار دیدن یار چقدر طولانیست ....
یک دایره...نقطه ای به رنگ زیتون...فریاد در اسارت مثلث...گوش+پنبه...شلیک با صدای حقوق بشر...حتی...خانه ها ایستادن را از یاد میبرند...چند نقطه بالاتر...آسمان خجالت زده...اینجا گریه از باران پیشی میگیرد...و تاریخ...روبه روی تمدن زانو میزند...
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی ، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف بزنی ؛ فقط چند کلمه ؛ و یا از من به خاطر اتفاق خوبی که دیروز در زندگی تو افتاد تشکر کنی ؛ اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی .
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی می دانستم که می توانی چند دقیقه ای را توقف کنی و به من سلام کنی ؛ اما تو خیلی سرگرم بودی . زمانی که 15 دقیقه بیهوده روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی ، فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی ، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی . من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم ، ولی تو آنقدر مشغول بودی که چیزی به من نگفتی .
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند ، اما تو چنین کاری نکردی . باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی . به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری . بعد از انجام چند کار ، تلویزیون را روشن کردی و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی .
من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم تا بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی . هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای . بعد از گفتن شب به خیر به خانواده ، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی . مهم نیست ؛ شاید نمی دانستی که من همیشه با تو هستم .
من بیش از آن چه تو بدانی ، صبر پیشه کردم . من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی .
من ، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم که تو با من حرف بزنی .
چقدر مکالمه یک جانبه و یک طرفه سخت است !
بسیار خوب ، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر به خاطر عشقی که به تو دارم منتظر خواهم ماند . به امید این که امروز کمی از وقتت را به من اختصاص دهی .
روز خوبی داشته باشی .
« دوست تو ، خدا »
روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد