این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک گاهی انتظار... این سهم چشم های من است. مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم.... سكوت... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان!
به نیت چشمانت نه دیگر حافظ برایم خبری خوشی دارد و نه استخاره هایم خوب می آید اما نگران نباش،می مانم. بگذار دلی که به دریایت زدم غرق بی وفایی هایت شود راستی!! بین خودمان بماند من با جلیقه ی سوراخ آمده ام!