دیروز باران می آمد
خنده های تو تمامی ندارد
کلماتم خیس شده اند
بهار اقتباسی
از لبخند تو بود
می شود
صورتت را آنقدر نزدیک بیاوری
که لبخندت”
بیفتد روی لبهایم
یا نگاهت از گوشواره هایت شره کند
فکر میکنی
بتوانم برسم
تا شعرهایم را ببافم به موهایت
شاید عطرت
دوباره بپیچد لای انگشتهایم
دوباره صبحدم
از لای دکمه های پیراهنت طلوع کند
یعنی ببینم
داری میرقصی
در راه چالوس اندامت
دوباره گم شوم
پایین را نگاه کنی
و دستهایت را بالا ببری لای موهایت”
و روی تو در آیینه ام
هر روز از صورتم بالا برود
می خواهد هر چقدر
عشق و هراس و مرز را
توی پوتین هایشان”
پنهان کرده باشند
هرچقدر مسیرهای ممنوع
بیشتر باشد
تو آسمان هستی و من پرواز
من ماه هاست
در شهریور آغوشت”
مانده ام
حادثه ایی افتاده ایم
خورشید را باید از سرگرفت
هرچقدر بعید
تب نکرده
سالهاست”
برایت مرده ام
باید خدا
آنطرف تر از این شعر بایستد..
...
تو حرمش به برادرش قسمش دادم به هممون نظر کنه...امروز 3بار از جلوی حرمش رد شدم و نتونستم وارد بشم...دلم شکست...گفتم بی بی میدونی راهمو کج کردم بیام زیارتت...خجالتم نده...میدونم آدم نیستم...بجای کبوترات راهم بده...السلام علیکِ یا فاطمه المعصومه....رهگذر