من، میز قهوهخانه و چایی که مدتیست...
هی فکر میکنم به شمایی که مدتیست...
«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتیست...
با هر صدای قلب، تو تکرار میشود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...
هر روز سرفه میکنم اندوه شعر را
آلوده است بیتو هوایی که مدتیست...
...
دیگر کلافه میشوم و دست میکشم
از این ردیف و قافیههایی که مدتیست...
کاغذ مچاله میشود و داد میزنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتیست...
و من ... خوابت را زیاد می بینم ! بیدار می شوم هر شب از صدای چشمانم تا پلک های خیسم را بر زانوان عاشقم بفشارم خواب هایم ... از رؤیای تو بارانی ست و من ... خوابت را زیاد می بینم ! که بیداریم ... طنز تلخیست به تلخی قهوه ای که در آن کافه بدون تو خوردم آری این همان تلخی ِ تنهائیست ...!
نیاز به گفتن نبود ، خودش میدونست واسم ارزش داشت ولی همون حرفا بَس بود واسه اینکه فراموش کنم همه چیُ ، حتا وجودِشُ . . . باید بدونه حرفاش واقعا گرون تموم شده . . .