به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم نــــــــان را تو ببر که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه نمــــــــــک را بگذار برای من می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد..
سكوت كه میكنم... میگویی خـ ـــداحافظ ! لطفا دیگر سكوت هایــــ ـــم را تفسیر نكن... اگر می توانستی معنی آن هـــ ـــــا را بفهمی كه.... كارمان بـــ ــــه خداحافظی نمیكشید .. !!
همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت: تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایی شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای... کم می اوری دل وامانده ات یک نفر را می خواهد!
یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردیم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود من حسابی به این کارش می خندیدم چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو برقی. چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم.....!
نگران نباش چشم های وحشی مرا هیچ نگاه هرزه ای رام نخواهد کرد ... تو فقط از مرز چشم های دلم پا بیرون نگذار ... می دانی من هنوز هم در پس تمام اتفاق هایی که نیفتاده اند می شکنم ... چشم هایت را ببند گوش کن دخترکی دلش را بغل گرفته و زیر آوار ِ بغض های فروریخته اش ، جیغ می کشد...
شکستمت ولی خودم خرد شده بودم... وقتی فهمیدم با پس مانده ی زندگیت و با تفاله های عشقت برای تسخیر رویاهای من آمده بودی.... دلگیر نشو متجاوز قدیمی...نباید برمی گشتی.. چون اینبار غریزه ام بود که مرا وادار به شکستنت کرد...
@aynor دیگر می ترسم از بهانه هایی كه نزدیكم می كنند به اسم ِ عشــــــــق! در فصاحتِ نگاه های گنگی كه عشق را آلـــــــــوده كرده اند هرزگــــــــی ات را ، به دوش ِ عشــــــق نگذار ... برگشتم