✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
مرا به یک گریه مهمان کن که این سر پر سودا به شوق شانه های تو آرام گرفته است مرا به یک گریه مهمان کن که تمام بودنم از انبوه غم تیر می کشد مرا به یک گریه مهمان کن که داغی این عشق به آتشم کشیده است مرا به یک گریه مهمان کن که بغض در گلو فشرده ام از درد چنگ به جانم می زند مرا به یک گریه مهمان کن بگذار تمامی این اشک شانه های پر غرورت را خیس کند بگذار که سکوت کر کننده ی شب به صدای این گریه بشکند مرا به یک گریه مهمان می کنی؟ من سخت به این گریه محتاجم
✔کتــ☾ــے ...
بر من ببخش این دیوانگی را اگر همین جنون گاه گاه من آزارت می دهد اگر لرزش دستانم تو را می ترساند بر من ببخش من محکوم به این سکوتم حتی اگر یک فریاد در دلم نعره زند حتی اگر درد در دلم زبانه کشد سکوت سر نوشت من است من انتهای یک ترانه ام من نقطه ی پایان یک جمله ام بر من ببخش اگر این نگاه خیره ام تو را به درد می آورد اگر این سکوت تلخ تو را رنج می دهد من به جرم یک گناه نکرده بر دار این سکوت آویزانم من یک سکوت بی پایانم اما تو سکوت نکن من تاب سکوت تو را ندارم
✔کتــ☾ــے ...
ما مجرمان عشقیم ما را به جرم عاشقی می برند ما را به تنهایی ما را به زنجیر بی کسی می کشند بر ما تازیانه ی سکوت می زنند ما را به درد ما را به غم می خوانند اما افسوس... افسوس که نمی دانند ما عشق را بر جانمان نوشته ایم نه بر جسم مان
✔کتــ☾ــے ...
برای تولد باران می خواهم بچکد روی این گونه و احساس بریزد بر من که من بیست تمامم!
✔کتــ☾ــے ...
خواستم برایت شعر کنم گفتم بگذار شعر چشمانت را بخوانیم!
✔کتــ☾ــے ...
من نگاه تو را شعر می کنم و تو شعر مرا نگاه می کنی بازی عجیبی ست شعر نگاه تو روی قافیه های دلم می نشیند و زبانم این دیوانگی را می سراید تو را به این نگاه عاشقانه قسم به این تپش پر اضطراب که بر جانم می کوبد به این امید که در قلبم جوانه می زند تو را به تمامی عشق قسم شعر چشمانت را از من مگیر من با نگاه تو شاعر شدم