دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

mary
زن
امتیاز: 356

دنبال‌شدگان

(35 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(86 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

mary
mary

یاران چه غریبانه رفتن ازاین خانه

mary
mary

مهربانم، بی نیازترین، بگذار بیایم..... قسم به ذات پاکت، محتاج محبت توام هر چند لیاقت ندارم، اما رخصت بده هر چند کم، برای بودن با تو التماس کنم.می گویی برای بودن با تو باید پاک باشم آیا پاک بودن هم لیاقت می خواهد؟ چه لیاقت بخواهد و چه نخواهد، من محتاج دیدار توام باید خاکی و پاک،با نیّتی هر چند ساده اما خالص،پا به دیدار محبتت بگذارم اجازه هست؟ بگذار ستایشت کنم که پادشاهی سزاوار نام پر ابهت توست. پس دستم را بگیر و کمکم کن تا تنها تو را بپرستم و تنها در مشکلات نام تو را صدا بزنم. بی نیازترین، می دانم شاید روزی حاجتی را خواستم، اما به آن نرسیدم و شاید روزی بدترین لحظه ها را برایم رقم زدی، می دانم همه ی این ها را می دانم اما این را هم مطمئنم که حق با حکمت بی چون و چرای توست، نه با توقع بی جای من پس مرا بپذیر تا بتوانم بهتر به باور حکمتت برسم. چه شکوهی دارد لحظه های رکوع های پر نیاز! چه شیرین و پر انتظار، برای رسیدن به اوج ستایشت می کنم! چه عاشقانه به احترام وجود آسمانی ات خم می شوم! مرا بپذیر... شاید کم ترین باشم، اما بگذار به بزرگی و یگانگی ات شهادت بدهم.

mary
mary

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را، نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ انكس كه میگفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من امده باشد . رهگذری بود كه روی برگهای خشك پاییزی راه میرفت. وصدای خش خش برگها همان اوازی بود كه من ساده دل گمان میكردم میگوید ......دوستت دارم!

mary
mary

یادم باشد؛ که خدا با من است که فرشته ها برایم دعا میکنند که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد؛ که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است که فردا منتظرم می ماند که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد اگر روزی دلم گرفت یادم باشد؛ که خدای من اینجاست همین نزدیکیها و من تنها نیستم

mary
mary

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است. ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم..

mary
mary

همه می پرسند: چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند، که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند،نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،نه به این خلوت خاموش کبوتر ها من به این جمله نمی اندیشم! ... به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی،تک و تنها بتو می اندیشم، تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا ، تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب! من فدای توِ،به جای همه گلها تو بخند، اینک این من،که به پای تو در افتادم باز، ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر تو ببند! تو بخواه ! پاسخ چلچله ها را تو بگو، قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من،ننها تو بمان!در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست، آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! "فریدون مشیری"

mary
mary

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

mary
mary

دوش با ياد تو، ليك از تو جدا، تا دم صبح گريه كرديم من و شمع بتا تا دم صبح دور از جان تو اي دوست كه ديشب بي تو سنگ مي ريخت به ما ابر بلا تا دم صبح ياد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح بر سرم دوش زهجران تو كوكب مي ريخت شب جدا ، شمع جدا ، ديده جدا تا دم صبح نه همين دوش كه عمريست معلم شبها گريه كردم به خدايي خدا تا دم صبح

mary
mary

در ميان گريه هايم همچو يک شمع مذابم در ميان آرزوها چون کويری در سرابم چشمه ايی خشکيده از امواج آبم من سرودی در گلو بگرفته از غم من چو فانوسی به طاق بيکسی ماوا گرفتم شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم قوی تنهايم که در تنهايی خود رفته ام از ياد ياران دير سالیست مرغ غم در جان من خوش کرده منزل وای بر من وای بر دل

mary
mary

آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دريايي وز سکوت ظلمت شبهاي تنهايي و هنگامي که بي او جان من چون موجي از اندوه ميشد قطره اشکي دواي درد من بود اين زمان آن اشک هم پايان گرفته وان دواي درد بي درمان هم ماتمي ديگر گرفته آسمان ميگريد امشب ساز من مينالد امشب او خبر دارد که ديگر اشک من ماتم گرفته او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته

mary
mary

سلام

mary
mary

هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم آنگاه که تو را در آغوش گرفتم.... زیباترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام بود..... لحظه ای که من و تو با هم به اوج عشق رسیدیم! لحظه ای که احساس کردم تو تنهای تنها برای من و قلب شکسته ام می باشی! لحظه ای که احساس کردم اینک یک اسیری در قلب مهربان تو می باشم.... آن لحظه احساس میکردم که یک عاشق واقعی هستم ، عاشقی که مدتها بود انتظار چنین عشقی را می کشید.... آنگاه که بر لبان تو بوسه زدم تلخی های زندگی همه از یادم رفتند و طعم شیرین زندگی و عشق را در کنار تو چشیدم! بوسه ای که خاکستر عشق را در وجودم من دوباره شعله ور کرد..... هیچ لحظه ای در زندگی ام مثل لحظه در آغوش گرفتنت و بوسیدن از آن لبان سرخت برایم زیبا نبود! با افتخار تو را در آغوش خویش بردم و با غرور بر لبانت بوسه زدم و با احساس آرامش عشق به تو گفتم عزیزم خیلی دوستت دارم.... سرت را بر روی شانه هایم گذاشتی و درد دلهای عاشقانه ات را در گوشم زمزمه میکردی و من تنها نشسته بودم و به درد دلهای عاشقانه ات گوش میکردم .... آن لحظه مانند پرنده ای بودم

mary
mary

کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم..... «این غزل جای من امشب شده بد مست و خراب» مستی و راستی ام لایق رسوایی نیست مانده ام مست به امید تو و روز حساب...

mary
mary

بوسه ای از لب شیرین تو می خواهد خواب جرعه ای از می چشمان تو من را بی تاب کرده تا مست تو و عشق تو باشم خاتون بی نیازم دگر از میکده و کهنه شراب فکر بد حالی من را نکن هی باده بریز جام من جام جهان بین نشود بی می ناب ماندنی نیست دلت!!!کار من هر شب شده این: بدوم تا سحر هر بار و بری مثل شهاب...

mary
mary

صد سلامم به تـو ای آنـکه پـی مـاه به بـامـی ز هلالی چـه بـر آیـد که تـو خـود مـهـر سـلامـی تـو رفـیـقـی,تـو عـزیـزی,تو گلی,گـلـشـن رازی روشن آن خانه که ای مـهـر بـه بامـش بـخرامـی تو که خوردی مـی تـبـریـز و سـمـرقنـد و بـخـارا نـه ز یــان نــان حـلـال و ـ نــه ضــرر آب حـــرامــی تو همان شاعر فحلـی,تو مـی و معـدن لعلـی ز غـزلـهـای تـو مـسـتـم مـن و در شـرب مدامـی دیـر وقتـیـست که من تشنـه د یـدار تو هستم بچشانم ز خمت یا بچشـانـم دو سـه جـامـی دور افــتــاده ام از قــافــلـه و آبــلــه پــوشـــم به همین موی سپید و ، به همان گیسوی شامی مستی وراستی,امشب چو ، به "ری" ماه براید مهر "استاد معلّم" ز من و از تو تمامـی !!