از وقتی از مشهد اومدیم هروقت میخوام برم سروقت سوغاتیها یه دفعه یه صدایی میگه :مظاهررررررررر نخور مهمون میاد الان وضعیت وخیم تر شده میگه برو تو اتاقت خودم واست یدونه گَز میارم مامی من چه کردم این چنین بر روزگارم میکنی اصن من راضی نیستم مهمونآ بخورن
دکتر هم دکتُرآ قدیم مثلن قرار بود @ســآرا چهار تیر خاله شه ولی 1تیر خاله شد البته همه جا یه درصد خطایی وجود داره مبارک خاله سارا #روشآ را از طرف من بعدشم 3تیر سالروز #عمه شدنشه خوشآ به سعادتش
اول قرار بود 4تیر باشه بعد خانوم دکتره گفت بشه 2تیر
بعد یهویی خودش بی خبر 1تیر به دنیا اومد
مرسیییییی
نه نه نه گاز نه
اوهوم امروز سالروزِ عمه شدنمه #باران جون مرسییی
یه بار حالا من بدون نَردبون رفتم پشت بوم حالا هی مامی بندهمظاهر برو فلان وسیله را بیار باز نمیدونه که من حوصله نداشتم نردبونو بیارم بعد ببرم سر جاش واسه همین بدون نربون رفتم
یکی از آرزوهآم این بود که یه نقاش بشم بعد تصویر هرکسو که دوست داشتم بکشم بعد از اونجایی که عَجول تشریف دارمو حوصله ندارم بیخیال این آرزوم شدم هیچی فقط خواستم در جریان باشید یه وقت نگید ذوق هنری نداره
#مولانا میفرماید آمد بهار جانها ای شاخ تر به #رقصآ#جان پدر برقصآ جان #پدر برقصآ از پا و سر بریدی بیپا و سر برقصآ ای خوش #کمر برقصآعجب شاعرآ منحرفی داشتیمآ
مارچو جان مولانا این شعرو گفته که محسن چاووشی انو خونده اسمش هم هست برقص آ
شک داری اینم متنش
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی بیپا و سر به رقص آ
♫♫♫
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی
گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده آمد بتم پیاده
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد ای بیهنر به رقص آ
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی
کای بیخبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید وان رنگها برآید
با مرغ جان سراید بیبال و پر به رقص آ
کور و کران عالم دید از مسیح مرهم
گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ
چند وقت پیشا دوتا موجود خبیث@علیرضا و @*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜƷ *°• داشتن منِ طفل مظلوم اذیت میکردن فی الواقع منم کم نمی اوردم بعد یه دفعه دلم هوس آلوچه کرد بیخیال بحث شدم رفتم سر یخچال این وسط بخاطر فاصله ایی که افتاد سارا پ .خ داد مظاهر دوست خوبم اگر با حرفام باعث شدم ناراحت بشی معذرت میخوام من اون لحظه => انگاری داشت نامه خدافظی میداد حس جدایی مظاهر از سارا و عَیضا بهم دست داده بود
والآ این مسافرت ما چیز خاصی نداشت ولی یه عبضی بود که همیشه بغلم بود اصن دیونشم هرجا میرفتیم فقط به لامپ و روشنایی خیابون نگاه میکرد اصن مَنگ میشد طوری که دهنش باز میشد انگاری از تعجب مغزش داره میره تو کما عاشق خندهآشم
پسر عموم داشت اس بازی میکرد گفتم با چند نفر اس بازی میکنی گفت دونفر باهم دختر خاله اند من :چطوری میگه یه روز که با یکشون قرار داشتم دختر خاله اش هم باش اومد بهم گفت داداش نداره منم داداش شدم یعنی من الان کشته مرده پیوند خواهر برادریشونم
وایییییی امروز تولد آجی منه که@نیلـツــو تولدت مبارک ایشالله همیشه زنده باشی ایزی لایف پوشاک شیک پوشان هیییییی آجی 3روز اومدیم شهرتون زهرمارم شد تو هم بهم بستنی ندادی اینم شد قوز بالا قوز
الانم از مشهد اومدم اصنم خوش نگذشت 3روز بودم یه سره خوابیده بودم جایی نرفتم هیچی هم نخریدم آخرین روز بختم باز شد رفتم حرم اونم پسر دایی-م بغلم بود یه سره گریه میکرد اصن نمیدونم چی شد امروزم تو راه با تریلی #تصادف کردیم در ماشینمون سمت #من کاملا لِه شد بد بختی هنوز زندم این بود سفر زهر ماری من
از کنار یه مغازه نزدیک حرم رد شدیم یارو جدی گیر داد بیا واسه پدرزن مادرزنت سوغاتی بخر آخه دختر خالم کنارم بود فکر کرد زنمه منم کم نیاوردم رفتم قیمت گرفتمبعد گفتم یه دور بزنم برمیگردم
الان داشتم کلیپآ که دیشب مردم ریختن خیابون واسه شادی میدیدم خدا وکیلی همشون واسه خودشون یه پا رقاصن یه پسرِ بود یجور قِر میداد انگاری در خلقتش سهل انگاری شدهیه دخترو پسر اومده بودن وسط خیابون ولوم ماشین بالا هیچی دیگه دیگران را به فیض رسوندن تا باشه از این شادیآ
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه