محمد
صل الله عليك يا سيدناالعطشان /گيرم كه نفس ميكشي و جان به تنت هست /گيرم كه هنوز ، يوسفم پيرهنت هست /گيرم كه بگيرم بغلم پاره تنت را/ گيرم كه مداوا كنم اصلاً بدنت را/ با نيزه ي رفته به دهانت چه كنم من؟ /با لخته ي خون روي لبانت چه كنم من؟ /يادم نرود صحنه ي بسمل شدنت را /هنگام بريدن به زمين پا زدنت را /ديدم كه سنان نيزه به پهلوت فرو كرد /از پشت كسي پنجه به گيسوت فرو كرد/ سنگي به سرت خورد و دگر هيچ نديدي /خواهر به فدايت چقدر درد كشيدي/ من آمدم از تلّ كه ببوسم بدنت را /از گرگ بگيرم كفن و پيرهنت را /وقتي كه رسيدم سرت از پشت جدا بود /اين عاقبت خواهريِ من به شما بود
محمد
قایقی خواهم ساخت /خواهم انداخت به آب /دور خواهم شد از این خاك غریب/ كه در آن هیچ كسی نیست/ كه دربیشه عشق/ قهرمانان را بیدار كند
محمد
ای کاش هایم مرا میسوزانن .
محمد
ای کاش هایم را مینوسم تا بدانم ...................بدانند
محمد
میگم کسی میدونه پیش شماره ی رایتل چنده ؟
محمد
اینجا چه جور جاییه که الهه نمی تونه حرف بزنه بابا بذاریدش/ تصورانتش تبدیل به توهم شد
محمد
کلامت گرم و شیرین چون ترانه ، نگاهت دلفریب و شاعرانه /منم قایق به روی موج دریا ، تویی ساحل ، تویی لطف کرانه . . .
محمد
ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود /در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود /من عاشق واو زعشق من بی خـبر است/ ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
محمد
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست /تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست /عاشقی مقدورهر عیاش نیست /غم کشیدن صنعت نقاش نیست
محمد
بامن چه کردی که وقتی بامن هستی نگران رفتنتم و وقتی نیستی نگران آمدنت
محمد
دیشب قرار شد منو معشوقم همدیگرو از یاد ببریم .امروز اول صبح زنگ زد گفت نمی تونم.
محمد
ای که دل می بری /کی تموم میشه دربدری /چه کنم آقا جون /منو کرببلا ببری /میدونم که نیازی به من نداری /دلتم نمیاد رو به من نیاری /جان حسین حسین حسین حسین جان/ چی بگم به دلم که آروم بگیره/ یا حسین نوکر تو میخواد تو حرم بمیره /یا حسین آقا جون از تو دوره کرم نکنی/ باورم نمیشه باورم نکنی /جان حسین حسین حسین حسین جان/ من کجا تو کجا ندیدم هنوزم /توی خواب آبروم دادیو/ ولی من تو رو دادم عذاب/ مهلتی بده تا به فدای تو شم/ تو برای منو من برای تو شم /جان حسین حسین حسین حسین جان/ دیگه خسته شدم من از این روزگار غریب کاری کن واسه من یا بذار بمیرم بی حبیب خوبه سایه ی تو رو سرم بمونه منو هر کی ببینه بگه دیوونه جان حسین حسین حسین حسین جان
محمد
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.