میترا
هر چه میروم نمیرسم! فکر میکنم،نکند من باشم . . . . . کلاغ آخر قصه ها...!
میترا
نوشتن بهانه می خواهد و ننوشتن بهانه ها. وقتی هیچ کدام نباشد سکوت تنها واژه ای است که تو را و بودنت را انکار نمی كند.
میترا
روزنه های خانه مان زیاد شد که هوا طاقت ماندن ندارد نه آسمان آبی را می شناسد نه طلوع خورشید دلم به حال پرنده ای می سوزد که از سقف اتاقم بالاتر نرفت.
میترا
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد! هوای دلش چه می شود! باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او! در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد! نه پر و بال و ریخته ...
میترا
هی میرم رو به روی آینه می ایستم...دست میذارم رو شونهی خودم تو آینه و میگم طاقت بیار رفیق....!!!
میترا
وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک به من چه پاسخ می گیری به کسی چه که چقدر تنهائی!!!
میترا
این روزها ساکت که بمانی ؛ می رود به حساب جواب نداشتَـنت عمراً بفهمند داری جان میکـَنی تا احترامشان را نگه داری
میترا
همه چیز خنده دار بود ! داشتن تو بودن من ...... ماندن ما رفتن تو رفتن من این همه آه ! گاهی از این همه خنده گریه ام می گیرد ... !