امروز روزی بود که خداوند با نظر به کره زمین، به جهان خاکی حیات بخشید، از این روز، بخشهایی از کره زمین ـ که سراسر از آب بود ـ شروع به خشک شدن کرد، تا کم کم به شکل یک چهارم خشکیهای امروزی درآمد.
حرف هايي هست براي گفتن ، که اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورندو ارزش عميق هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد .حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بيقرار آتش اند و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند اينان هماره در جستجوي مخاطب خويش اند ، اگر يافتند يافته مي شوند ودر صميم وجدان او آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش مي کشند ....
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ومن اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي که بايد قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت .
و شما اي گوش هايي که تنها گفتن هاي کلمه دار را مي شنويد پس از اين جز سکوت ، سخني نخواهم گفت .
وشما اي چشم هايي که تنها صفحات سياه را مي خوانيد، پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت .
و شما اي کساني که هر گاه حضور دارم بيش ترم، تا آن گاه که غايبم، پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد.
دکتر علی شریعتی
@آناهیتا به هر رو پس از نه ماه واند بارداري افتادم به خونريزي مشي با ديدن خون وحشت زده دست به سوي آسمان برداشت،دريافت كه مي بايست بند ناف فرزند را با دندان ببرد و بارها مرا ستايش كرد كه چنين خاصيت آفرينندگي از خود بروز دادم دختري از من زاده شد نامش را آناهيتا گذاشتيم...
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود.پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.