#بانو که تویی عاشق و دیوانه زیاد است/ تو کوثری و سمت تو پیمانه زیاد است/ پیمانهی مولاست فقط در خور دریا / از غصه چه غم طاقت این شانه زیاد است/ تسبیح به دستت نگران نیستی اصلا/ از کار که همواره در این خانه زیاد است / افسانه گرفتند شما را و نگفتند / #بانوی-جهان از سر افسانه زیاد است / بی نام و نشان رفتی از این شهر غریبه/ بی نام و نشان باش که بیگانه زیاد است...
از برای بیتابیهای #خودم ، و اما #نجف ! این #آرامگاه بیبدیل هستی . . . که هر چه از جنس تو را میتکاند و یک دل بیشتر نمیماند از همهات . . . #آرامی ! انگار نه که در محضر #یدالله نشستهای . . . کافیست خیرهی #انگور-های تا ابد مست #ضریحش شوی ! #غم ؟؟!! به #شرابی میماند که هر چه بیشتر بر دلت نشسته باشد، زمانه و ما فیهاش بیقیدتر است در #نظرت . . . برای تو خسته از روز و #روزگار ، #نجف یک مامن ِ آرام ِ بیحد و حصار است که میشود ساعتها نشسته باشی بر حاشیهی کنارههای قرمز حرم و مات ِ #ایوانِ-طلایی بهشت باشی . . . #شفق و #فلق عالم در #نجف پیوند میخورند و تو به کودکی میمانی که بر تابِ زانوی #پدر رها شده باشد . . . همین قدر آرام . . .
هرسال شب عاشورا بعد از هیئتی که متوسل به قمر بنی هاشم علیه السلام بود، دورش جمع می شدند و یکی یکی روی شانه ش می زدند و خدا قوتی نثارش می کردند. و این یعنی که فردا می بایست مثل هرسال عَلم به دوش بگیرد.
از وقتی خودش را شناخته بود و به قول خودش وقف شده بود، عَلم کش ارباب بوده. می گفت همه ی سال را به عشق همین یک روز عَلم کشی زندگی می کند. می گفت عَلم کشی قبل از اینکه یک بنیه ی قوی بخواهد، یکی دل قوی می خواهد. می گفت بیشتر بار عَلم روی دل ست نه روی شانه! خیلی به دل می نشست این قوی دلِ عَلم کش . . .
آن روز هم مثل هرسال، شالش را به کمر بست و زیر عَلم رفت. یا علی گفت و عَلم را به دوش کشید و دسته به راه افتاد.طبل و سنج و زنجیر و شور هم...
آن سال زد و دختر فلجی جلوی دسته شان، روبه روی عَلم و عَلم کش، شفا گرفت. دید و آنقدر گریه کرد که به هق هق افتاد و بالاخره، بعد از آن همه سال، عَلم از روی دوشش افتاد . . .
همه می دانستند کسی که زیر بار عَلم بماند، اولین عضوش که آسیب می بینید، کمر است . . . او هم این را خوب می دانست و از آن سال همین کمر درد را بهانه کرد و هیچ وقت دیگر زیر عَلم نرفت. هرسال ظهر عاشورا شالش را روی دوش می انداخت و می رفت انتهای دسته. همان جا که بیشتر خسته ها و جامانده های هیئت راه می رفتند. می گفت نمی دانسته که زیر بار عَلم ماندن یعنی چه! می گفت نمی دانسته چه درد عظیمی می گیرد روح، وقتی عَلمی از روی دوشی بیوفتد. می گفت سوزی به دلش افتاده که حتی قوت دلش هم جلودارش نبوده. می گفت دل هرچقدر هم که قوی، باز جلوی کرم و غم این آقا از پا می افتد... می گفت دلش بدجور مانده زیر بار عَلم . . .
از آن سال به بعد پا برهنه می شد و می رفت ته دسته. همان جا که همه ی جامانده های هیئت راه می رفتند... محاسن سفیدش را توی دست می گرفت و بلند بلند گریه می کرد و در عوضِ همه ی سالهای جوانی ش که عَلم می کشیده، با ناله می گفت: بمیرم برات اباالفضل علیه السلام . . .
#عادت است یا هرچه که باشد، نمیدانم! همین که نفسم به #نفس-تان بند است #بانو . . . حالا هرچه که میخواهند #بخوانند و #بگویند و #بنویسند . . . دوری از #تُنگ این کویر ، عرصه را بر ماهی ِ دریای #کرمت تَنگ میکند . . . دور از آب . . . بینفس . . . بی #شما اصلا؟! جانی میماند مگر #بانو جان . . . ؟؟!!