motefavet
نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم خون است، می دانی برادر دلم خون است، از این می نویسم
motefavet
شب حساسی بود.قبل از هجوم دشمنان به سمت خانه اش، از خانه بیرون زد . در راه ابوذر را دید در حالی كه سبد بزرگی را روی كولش حمل می كرد جریان حمله كفار به خانه را به ابوذر گفت و ابوذر او را در همان سبد روی دوشش مخفی كرد .دقایقی بعد مردانی سیاه پوش با شمشیرهای از غلاف بیرون آمده به سمت ابوذر آمدند. یكی شان جلو آمد و گفت محمد را ندیدی؟ ابوذر با آرامش خاصی با اشاره به سبد روی دوشش گفت محمد اینجا است، داخل این سبد. همه آن مردان سیاه پوش خندیدند و یكی شان گفت مردك دیوانه و راه افتادند تا رسول خدا را در جایی دیگر پیدا کنند. ابوذر به گوشه ای خلوت رفت و آرام سبد را روی زمین گذاشت و گفت یا رسول الله بیرون بیایید ...
motefavet
اَلْعَجَلَ، اَلْعَجَلَ؛ یا مَولای یا صاحِبَ الزَّمانِ/ اَلْعَجَلَ، اَلْعَجَلَ؛ یا مَولای یا صاحِبَ الزَّمانِ/ اَلْعَجَلَ، اَلْعَجَلَ؛ یا مَولای یا صاحِبَ الزَّمان ...
motefavet
حرم امام حسین (ع) نود سال پیش ...
motefavet
آی اگه بدونین الان دارم چی گوش می دم ... " بی تــــو ای صاحب زمــــان ... بی قرارم هر زمـــــان ... از غم هجر تو من دل خسته ام ... همچو مرغی بال و پر بشکسته ام ... " ... یابن الحسن آقــــا بیـــــا ...