motefavet
نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم خون است، می دانی برادر دلم خون است، از این می نویسم
motefavet
دوبیتی بود، نایش را به من داد / نی اش را، نی نوایش را به من داد/ دو دستم را که خالی دید، فوراً/ یکی از بیت هایش را به من داد
motefavet
تا در سر من نشئه ی دیوانه شدن بود/ هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود/ یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟ / یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود
motefavet
شب ، مثل گلی سیاه پرپر شده بود / روز از قدمت قند مکرّر شده بود /تو کیستی ای پری که با دیدن تو / آیینه پر از بال کبوتر شده بود
motefavet
جاده تاریک و آسمان خاموش ،اتوبوس از غبار رد می شد / خاطرات مسافری انگار، از شبی ماندگار رد می شد/ خواست از تو دوباره بنویسد ، گریه اما دهان او را بست /جاده تاریک و آسمان خاموش ،اتوبوس از غبار رد می شد