motefavet
نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم خون است، می دانی برادر دلم خون است، از این می نویسم
motefavet
مپرس حال مرا روزگار یارم نیست / جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست
motefavet
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام / چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
motefavet
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت/ آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
motefavet
در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم / عشق اما خبر از گوشه محراب گرفت
motefavet
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت /خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
motefavet
یک قطره ی آبم که در اندیشه دریا / افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
motefavet
نیستی کم ! نه از آینه نه حتی از ماه / که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
motefavet
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز /آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی /آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟/ باید همه ی عمر خودت را بفریبی
motefavet
آیینه ای و آه که هرگز برای تو / فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست
motefavet
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو! /اکنون تو ز من دلزده ای!من ز تو دلتنگ
motefavet
تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران /که آسمان و زمین را به هم بیامیزی/خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد / وگر نه از دگران کم نداشتی چیزی
motefavet
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک / دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد