مثلا میخواستم درس بخونم جزوه رو برداشتم شروع کردم به خوندن بعد هیچی حالیم نمیشد کلی به استاد فحش دادم آخراش که رسیدم فهمیدم جزوه رو از آخر به اول خوندم من نابغه ام اصن خب تقصیر من نبود جزوه ی دوستم مشکل داشت
دوربین شدیدا زوم کرده روی مگسی که داره تو هوا پرواز می کنه و واسه خودش وز وز میکنه ، مگس کل صفحه رو در بر گرفته .
ناگهان مگس کشی به مگس میخوره و مگس روی دیوار سفیدی آش و لاش میشه .
اسامی بازیگران با رنگ سفید روی لاشه مگس به نمایش درمیاد : @سید احمد ثاراللهی / @عمو علی (مظلوم و آرام سایت) @reza / @شَـہ ـرامـ ـ @✘ farHad ✘@✔کتــ☾ــے ...
عده ای دور یه سفره نشستن و دارن غذا میخورن و 4- 5 تا مگس هم دور و ورشون هستن و مرتبا میان روی اعصاب ملت دور سفره .
اسامی جمعی از دست اندرکاران نمایش داده میشه :
مدیر فیلمبرداری : @داداِ جوجو
صدا بردار : @علیرضا
طراح دکور و صحنه : @آرتـنـوس
تدوین : نگـــین @آلبالو خانومیツ
مگسی یه گیتار تو سایز خودش گرفته دستش و داره میزنه و میخونه و چند تا مگس مونث هم دارن با علاقه بهش نگاه می کنن .
کنترل سکانس های بی ناموسی فیلم ! @یـ ـک آدمـ ـ
مشاور اعظم ! : استیون اسپیلبرگ
تهیه کننده : متاسفانه کسی حاضر نشد تهیه کنندگی این فیلم را به عهده بگیرد !
موسیقی : موزیک متن اَره 5 !
و با تشکر از همه عزیزان و جیگرانی که ما را درساخت این فیلم یاری کردند!
دو تا مگس توی هوا به هم چسبیدن و دارن به هم لاو میدن و از هم لاو می گیرن . ( یه چیزی تو مایه های همون راز و نیاز عاشقانه و اینا !!!)
رضا و شهرام وارد اتاق نسبتا بزرگی میشن که با نور چند شمع روشن شده ، در انتهای اتاق دری وجود داره .
شهرام درحالی که به زمین اشاره میکنه : هووم...این جایی که ما واستادیم زمین سیاهه ولی یه متر جلوتر یه محوطه قرمز رنگی روی زمینه فکر میکنی مشکلی واسمون پیش نمیاد اگه بریم روش ؟
رضا : اگه بریم روش ؟! نه فکر نمیکنم مشکل خاصی پیش بیاد ... از اون جایی که این قلعه کلی سوراخ سنبه داره من فکر میکنم که باید چند تا هم راه ورود و خروج وجود داشته باشه ، اون در اون ته اتاق شاید راهی باشه که ما رو به بیرون از قلعه می بره ... حس مدیریتیم اینو بهم میگه !
رضا و شهرام جلو میرن و پاشونو روی زمین قرمز رنگ میذارن ، ناگهان زمین زیر پاشون به یه مایع لیز و غلیظی تبدیل میشه و اون دو نفر تا کمر توش فرو میرن.
شهرام : اوه نه ! یه باتلاق ! چقدر غلیظ ! چقدر تحریک کننده !
رضا درحالی که داره مایع غلیظ رو وارسی میکنه : این شامپوئه! اوه... چند قطره ش الان پرید تو چشمم و چشمم نسوخت ! پس نتیجه میگیریم که این شامپو بچه س ! موهاهاهاها من چقدر خفنم ...
شهرام: شامپو نبود پرید تو چشمت ، یه چیز دیگه بود...
رضا : الان از این باتلاق میایم بیرون .
بعد دست چپش رو که ساعت خفنی به مچش بسته شده بود بالا آورد و رو به ساعت گفت : سلام .
صدایی از ساعت مچی رضا بلند شد : سلام ، من ساعت جادویی هستم ، از این که منو به عنوان راهنماتون انتخاب کردین خوشحالم .
شهرام با تعجب : ایول ! ساعته حرف زد !!! از کجا خریدیش ؟
رضا : بابام از چین واسم آورده . تازه خیلی هم گولاخه ، همه کار میکنه ، هرکاری !
شهرام : جدی ؟ دفعه بعد که بابات رفت چین بهش بگو یدونه از این ساعتا هم واسه من بیاره !...راستی بهش بگو یه گوشی آیفون مدل جدید هم بخره بیاره ، اون ورا ارزون تره
رضا : باوشه داوش ! فقط پولشو قبلش میگیرما !
شهی :
بیشـــــــــــــتر فرو میرن تو باتلاق .
ساعت : میخواین از کلیپ های بیناموسی و جدید و رایگان ما استفاده کنین ؟
رضا : اوه نه ...من توی یه وضعیت اورژانسی هستم ، به کمک سریع نیاز دارم !
ــ یه لحظه صبر کنین تا مشخصات شما رو پیدا کنم .
دوربین صفحه ساعت رو نشون میده که عبارت " بارگزاری ..." روش نقش بسته .
شهرام با وحشت : بهش بگو سریع باشه ! الان کل بدنمون میره زیر این باتلاقه !
ساعت : اوه .. شما آقا رضا هستید ! مدیر آینده دمبالر ... باعث افتخار منه که ...
رضا : من دارم توی یه باتلاق غرق میشم و به کمک سریع نیاز دارم ، لطفا سریع باش !
ساعت : باتلاق ؟... اوه من واقعا متاسفم... کاری از دست من بر نمیاد... (رضا و شهرام غش و ضعف میکنن !!) هاهاها ...شوخی کردم ! ... جناب مدیر به سوال هایی که ازتون پرسیده میشه با دقت جواب بدید .
شهرام : دهنت سرویس ! چقدر کند کار میکنه ! الان می میریم !
صدایی بسیار شبیه به صدای گوینده راز بقا ! از ساعت شنیده میشه : انواع مختلفی از باتلاق ها روی این کره خاکی وجود دارند ، باتلاق های کویری ــ باتلاق های جنگلی ــ باتلاق های کوهستانی ــ سایر باتلاق ها ... شما در کدام نوع باتلاق به سر می برید ؟
رضا در حالی که رنگش پریده : سایر باتلاق ها !
شهرام : بجنب دیگه ! تا گردن فرو رفتیم توش !
ــ شما گزینه 4 ، سایر باتلاق ها را انتخاب کردید ! حالا کشور و شهری که در آن حضور دارید را مشخص کنید .
رضا : ایران ، ساوچبلاق !
ــ کشور : ایران ، شهر : ساوچبلاق ... حالا مشخص کنید که با باتلاق می خواهید چه کار کنید ؟ هوا کنید ــ یک باتلاق جدید بسازید ــ با باتلاق بیناموسی کنید ــ از باتلاق خارج شوید .
ــ شما گزینه 4، از باتلاق خارج شوید را انتخاب کردید، حالا با زدن دکمه OK می توانید از باتلاق خارج شوید .
شهی : خخه ...
رضا دکمه مورد نظر رو میزنه و بعد یهو خودش و شهی به پرواز درمیان و از باتلاق خارج میشن و بعد جلوی دری که در انتهای اتاق بود فرود میان !
رضا : نزدیک بودا! باتری ساعت جیگرم هم تموم شد .
شهی درحالی که داره شامپوهایی که تو دهنش رفته رو تف میکنه میگه : خب دیگه ! این در رو باز کنیم تا ببینیم به کجا می رسیم !
.:. گـــــــروه دوم
سید احمد و عموعلی وارد یه اتاق خیلی اسرار آمیز و سری می رسن و کلا همین جوری از در و دیوار اتاق اسرار و اینا می ریزه !
دوربین آروم آروم زوم می کنه روی یک چارچوب آهنی 3 در 4 که در وسط اتاق قرار داره .
احمد : این حتما باید چارچوب قوانین باشه...
علی : هوووم... بیا از دو طرف بگیریم بکشیمش تا چارچوب بزرگ تر و بازتر بشه و ملت صفا کنن !
احمد : نههههههه ! چی میگی ؟ توی دنبالر کلی بچه ی کوچول موچول هست که نمیخوان تو ذهنشون این مسائل زشت و کثیف وارد بشه !((: مگه نمیدونستی ؟ اتفاقا من میگم بیا از دو طرف هلش بدیم که کوچیکتر بشه و ملت سالم تر شن !
علی: نه خیر ! باید گشادش کنیم !
احمد: عمرا ! باید تنگش کنیم !
علی: تــف
احمد: تنگ!
یهو یه صدایی میاد : برای تغییر اندازه اون چارچوب به حضور حداقل 5 مدیر نیازه تا اونا با قدرت های خارق العاده شون بتونن سایز چارچوب رو تغییر بدن !
احمد : آو ! چقدر جالب ! پس ما الکی داشتیم فحش می دادیم ؟
علی : صدای چی بود ؟
احمد وعلی به خودشون میان و وحشت زده به سمت صدا بر می گردن .
شخصی از درون سایه به سمت اونا میاد .
علی و احمد : الهــــــــــــه ؟؟؟
سریع کفش هاشون رو می کشن بیرون و به سمت الهه نشونه می رن .
الهه خنده ای میکنه و میگه : اوه ! این کارا چیه دیگه ! بذارین یه خبر خوب بهتون بدم !
احمد : اِهکی ! جلو بیای بهت شلیک می کنم !!! هیچ روابطی هم حالیم نمیشه ! من الان حتی مامانم رو هم ببینم که یکی از مدیرانه میکشم !
الهه : اینا همش کشک بود ! شما تو دوربین مخفی بودین !!! ما نشسته بودیم تو اتاق فرمان و با دوربین هامون شما رو نگاه می کردیم و می خندیدم !!!
علی و احمد :
الهه : پروف رضا ، کتی ،فرهاد و نیما ...همه حالشون خوبه و زنده و سرحالن و اونا هم الان دارن با دوربین ها شما رو می بینن و می خندن… !...کارهاتون ته خنده بود ! چقدر خندیدم من امروز .
احمد :واقعا که خیلی شیرینین ...
علی : خیلی شوخی ارزشی ای بود ! واقعا که همتون شهرستانی هستین !
الهه :
احمد : سگ تو روحتون ! داشتم از ترس سکته می کردم …
الهه: خب دیگه ... با من بیاین بریم پیش بقیه دوستاتون .
نمی دونم چرا تو کمتر کاری، اعتدال دارم ........... مثلا اگه هوس پفک کنم، یه هویی چند تا بسته میگیرم و انقدر میخورم که دیگه امکان ادامه دادن نباشه ........ در مورد شیرینی جات بدتره، خوردن تا جایی ادامه پیدا میکنه که Overdose کنم .............. البته این قضیه یه کمی عمدیه و یه حسن داره .............. حسنش اینه که ازش زده میشم و تا مدتها اون چیز از ذهنم بیرون میره و بهش بی تفاوت میشم ................ حالا چه ربطی داشت؟ ................... انقدر روز و شب پا دنبالر نشستم که اُور دُز کردم ............... حالا با خیال راحت میتونم دست از این اعتیاد بردارم
شب تا 3 و بلکه بیشتر، بشینین. صبح از خواب که پا شدین (یه موقع هایی بدون شستن دست و صورت) بدون صرف صبحانه یا نهار، یه کول تا ساعت 4 یا 5 (در صورت توانایی، حتی بیشتر) صفحه دنبالر رو باز کنین و به گشت و گذار مشغول شین
نکته مهم پرهیز از لایک کردن و شرکت در دیدگاه هاست تا تعامل بیشتر شکل بگیره و عمق اعتیاد و فاجعه بیشتر بشه.
در اینصورت مجبورین بعد از دیدگاه خودتون دیدگاه سایرین رو خونده و دوباره دیدگاه بذارین و همینطور دائم این قضیه رو تکرار کنید تا اور دوز کنید
همه اینا وقتی معنی پیدا میکنه که گردن درد وضعیتی شبیه به آرتروز براتون به وجود بیاره، زانوهاتون درد ناجوری بگیره، ستون فقراتتون نابود شه و درد شدیدی تو ناحیه کمر احساس کنید و وقتی کاملا اتفاقی دست به آرنجتون میکشید متوجه شید که آرنجتون پوست انداخته
بین گربه سانان، به نظرم ببر یه ابهت و در عین حال زیبایی دیگه ای داره. به نظرم حتی از شیر پر هیبت تره. گرچه با خودش نمیشه شوخی کرد، اما فسقلی بامزه ای داره، خدا حفظش کنه
#بچه ها 12-13 نفری بودیم#والیبال خیلی حال داد. #وسطی دومین بازی پیشنهادی بود.پسرا با تمام #زورشون میزدن نشونه گرفتن من توسط پسرخالم همانا و خوردن #توپ تو #دماغ من بیچاره همانا نوبت رسید به بازی #گرگم-به-هوا اگه بدونی چقدر #خندیدیم هر کی میباخت اسم میذاشتیم واسش از #رکنه (نوعی حشره ی موزی به گیلکی) گرفته تا #چوچار (مارمولک) و #داک-لله (چوب ماهیگیری) نشستن دور #آتیش و #آواز خوندن شد #خاتمه ی روز #سیزده ما
اصلا بی همگان به سر شود بی پنیر به سر نمیشود ........ هر غذایی رو باید با پنیر خورد ............. صبحانه دوست داشتنی من؛ ساعت یک یا دو ..... یکی دوتا تخم مرغ کنار پنیر و حتما حتما همراه میوه ............. نون و پنیر و پرتقال ............. نون و پنیر و کیوی ............. نون و پنیر و خرمالو .......... از جمله صبحانه های مورد علاقم هستن
همیشه دردآوره دیدن #مشرکانی که قبل از #ربِ-واحد، #بتِ-درونو می پرستن و خودشونو #موحد میدونن ........ با خودتم ...... و با خودم که اجازه #قضاوت به خودمون میدیم ..... بعضی صفات فقط مال خدان ........... امان از #جهل و #انگار ِ دانایی .......... چرا سکوت کردنو یاد نمی گیریم ؟
چی مگه من چیزی گفتم ؟

13 سال و 5 ماه و 4 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبلنه من اینگوراز نشدم .
حتما مارچلو اين دفعه كه حوس كنسرت به سرم زد بهت خطاب ميدم خودتو آماده كن

13 سال و 5 ماه و 3 روز و 15 ساعت و 58 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 3 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبل
....
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 19 ساعت و 2 دقيقه قبلصداش برا من بریده بریده است
12 سال و 11 ماه و 19 ساعت و 45 دقيقه قبل