/لحظـــه هایم که بــی کار می شونــد...می روند سراغ #آلبــوم_خاطراتـــ...ورق می زننــد و ...وقت پــُـر میکنند....مــن هم گوشه ای می نشینـــم و این همــه بـــی کسی را تماشــا می کنـــم/
نگرانم... نگران حرفهایــــی که در دلتــــ نگه می داری و نمی زنـــــی ... حرف هایــــی که فـــردا برای تــــو غـــده و بــرای من #عقـــده می شونــــد...!!
گفتی از داشتـــه هایت...گفتـــی از غرورتــــ ...گفتـــی و گفتـــی و گفتـــی....نگفتـــم از حس و حالــم...قطــره ای چکیــد...از چشمانـــم...دیـــدی و #پـــوزخند زدی...هـــه
زنی را دیدم: زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد. بالید تا خواهر کســــــــــی باشد. ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد. زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد. ... برای همه "کســـــــــی" بود و برای خود "هیچ کس"...
دیوانــــ ـــــــــــــــــــــــــه نمے گوید دوستت دارم؛دیوانــــ ــــــــــــــــــــــه می رود تمام دوست داشتن را به هر جان کندنے جمع می کند، از هر درے مے زند زیر بغل ، مے ریزد پای کسی که قرار نیستـــــــــــــــــــــــــــ بفهمد دوستش دارد...
روی دیوار روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو.. چشــــم می کشم و دهانی که بخندد ؛به این همه #تنهایی و انتـــظار ... این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ ... و تکه ذغالی که خطــــ می کشد #نیامدنتـــــــــ را ...
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبل