†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
به خاطراتم تلنگر ميزنم،باز هم ياد تو در من....چيزي درون من شکست گويي،هيچ نبود جز خيال خاطرت!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سلامی با عشق به دوستان گلم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خــــدایـــا!!! کـــافـــے نیستــــ؟؟؟ تو کــه بنده ات را خوب مــے شنــاسے!!! صـــبر نــدادے، بـــلا نـــازل مے کنے کـه چــه؟؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
زِنـבگے یِک آوآز اَست ... آטּ رآ بِـפֿوآטּ زِنـבگے یِک بآزے اَست...آ טּ رآ بآزے کُـטּ زِنـבگے یِک مُبآرِزه اَست...بآ آטּ مُقآبِله کُـטּ زِنـבگے یِک رویآ اَست...به آטּ واقعیّت بِبَـפֿش زِنـבگے یِک فَدآکآرے اَست...آטּ رآ عَرضه کُـטּ زِنـבگے یِک عِشق اَست...اَز آטּ لذّت بِبَر
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خـــــــــــ♥ــــــــבآیــآ... ایــنــکه مــیــگن از رگ ِ گــردن نـزدیـکـتـری و ایــن حرفـا در ســطح ِ فـَهم و درکِــ مــن نـیـسـت! "یه دیقه بـیـا پائـیـن بـغـلـمــ کن ... !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ین راه ... میدانم منجر به پایانی نخواهد شد. اما فقط این راه احساس رفتن میدهد ـ اما فقط این راه.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نگاهی برای رسیدن به رؤیا ...کلامی برای به خاطر سپردن...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
روز در حال رسوب کوچه در حال غروب پشت این پنجره گرماست به تو.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بعضی از پنجرهها بوی باران دارند بعضی از پنجرهها آسمانـند و نسیم بعضی از پنجرهها دیوارند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
وقتی کنارمی جایی برای هیچ شتابی... مقصد، همین حضور من و توست.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تشنه هوای ابریام... تشنه قدم زدن کنار تو ....
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خدایا ... از تو دلگیرم به قولت وفا نکردی گفته بودی حق انتخاب دارم پس چرا انتخابم در آغوش دیگریست؟؟؟؟
غمی به دل دارم...
13 سال و 21 روز و 27 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 5 ساعت و 14 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 12 ساعت و 32 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 18 ساعت و 34 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!