†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من چه می کردم اگر جز در سراب /برزخ من بود بیداری و خواب
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
شاید تو… سکوت میان کلامم باشی! دیده نمیشوی اما من تو را احساس می کنم! شاید تو …. هیاهوی قلبم باشی! شنیده نمیشوی اما من تو را نفس می کشم!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تـو را دوســـــــــــت می دارم که عــشق تو جادوست چونان معجزه های عالم !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
وصال را به عبث بسکه جستجو کردیم /خجل شدیم و به دیوار هجر رو کردیم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یا کوشش من را ثمری در طلبت نیست/یا جذبه در آن زلف گر هگیر نمانده است
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نمی شود دوستت نداشت لجم هم که بگیرد از دستت نهایتش این است که دفترچه ی خاطراتم پر از فحش های عاشقانه می شود ! ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مرا به گوش رسانیدی از جفا حرفی/که رفت تا ابدم حرف عافیت از یاد
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است ... به نیــم شب صدای خنــده ات می آمد . پنجــره را گشـودم : باران مــی باریــد ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یکدم مرا در باغ آغوشت رها کن/چون حجله ی یاس تن تو شاعرانه است
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
رنگـین کمانـم باش در جـلوه ی نداشتـن ها ! آری ، رنگیـن کمانـم باش ! چرا که دورتـر از دوری آســمان ها ، دوســـت می دارمــت ! جوانیــم مال تـو ! خنـــده ات ... خنـــده ات - اما - از آن ِمن !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هی رفیق ! بگذار در قفس روزمرگی - زنگار گرفته میان مگس های بیهوده گی - نجوا کنم ؛ " دوســتــت دارم " را ... چرا که هجی ِاین واژه ، دوباره و دوباره و دوباره گفتنش به تو ، تا همیشه برایم آرزوست ! ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یکی ز خامی می گفت ناسزا به زمان/که از چه زود گذار ست و در شتاب چراست؟
غمی به دل دارم...
13 سال و 22 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 18 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 14 روز و 15 ساعت و 32 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 13 روز و 21 ساعت و 33 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 2 روز و 23 ساعت و 22 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!