†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
قصه ی شهر فرنگی ست ...بیا عاشق باش
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یک اتفاق مبارک...یک بهار عاشق بود
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دیگر کمتر اشک میریزم...
دارم بزرگ میشوم یا سنگ؟؟
نمیدانم!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
"از عــشـقـــ نــوشــتــטּ دلــیــل بــر عــآشــقــی نـیــســتـــــــ!!"
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خــــــــــدایا …. اینقدر تو خودم ریختم ؛ که از سرمم گـذشــــــــت …. دارم غــــــــــرق میشم ! دســـــــتت کـــــــــــــجاست ... !!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آدم ها همه معمارند. معمار مسجد خویش . نقشه این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند.!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چقدر خــــــــــــنده دار است . . شـــناسنامه ام را می گویم،امروز نگاهــــش میکردم... صفحه وفاتـــــش سفید است . . .!!! با اینکه سالهاست مــــن مرده ام . . !!!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من هم مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها از تو یـــــادگاری دارم ولــــی یــــادگـــاری من با بقیه فــــرق دارد یــــــادگــــــاری مــــن از تو ســــینه ای پر از درد اســـــت ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بدتر از دست های آلوده هم وجود دارد
دست های شسته از همه چیز
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
همه حساب و کتاب ها جور بود، وفور نعمت و گشایش رزق. اما کاسب خوشحال نبود!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
از راهی که با هم آمده بودیم تنها برگشت وبه من گفت : رفیق نیمه راه!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
اخیرا دریافته ام
تنها راه ایستادن روی قول و قرار، گذاشتن آن زیر پاست!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است، از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان وشگفتی های بر زبان نیامده.
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 21 ساعت و 52 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 2 ساعت و 38 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 57 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 15 ساعت و 58 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 17 ساعت و 47 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!