†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تــنهـــ ــا نــشستــ ــهاے , چـــ ــاے مے نـــوشے ، و بــ ــغـــض مے کــنے ، هیــ ــچ کــ ــس تــ ــو را بــ ــه یـــاد نـــ ـمــےآورد!!!! ایــ ــن هـــ ــمــه آدمـــ ـــ ؛ روے کــهکــشـــ ــان به ایـــ ــن بــ ــزرگے ؛ و تـــ ــو ... حــــ ــتــے آرزوے یــ ــکے نـــبــ ــودے ......
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ای هدهد صبا به صبا میفرستمت/ بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ای صبا امشبم مدد فرمای که /سحرگه شکفتنم هوس است
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم از معبر فریادها و حماسه ها چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده است که قلبت چون پروانه ای ظریف و کوچک و عاشق است
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند /در سر کار خرابات کنند ایمان را
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ناشناس نیمه ی پنهانیش/شرمگین چهره ی انسانیش
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هی رفیق ! بگذار در قفس روزمرگی - زنگار گرفته میان مگس های بیهوده گی - نجوا کنم ؛ " دوســتــت دارم " را ... چرا که هجی ِاین واژه ، دوباره و دوباره و دوباره گفتنش به تو ، تا همیشه برایم آرزوست ! ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نگاهی در چشم هایم جا مانده بود... و من به دنبال صاحبش به هر کوچه سر زدم سالها بعد... من بودم و نگاهی... که روی دستم مانده بود...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند! همدیگر را می کِشند ، لذت می برند ، دود می کنند ، تمام می کنند و بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگر
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یک حرف و دو حرف بر زبانم/الفاظ نهاد و گفتن آموخت
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در این رهگذر هر قدم مشکلی است/که هستش زرو زور مشکل گشای
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تــو زنـــدگـــے نــَقــش ِ نیــش هــآے ِ "مـــآر و پــلــــﮧ " رو بـــآزے نــَکــُטּ شــآیـــَد تــواטּ دوبـــآرهـ بــآلآ آمــَدَטּ از نــَردبــآטּ رآ نــَداشتــــﮧ بــآشــَد همـــآن کــَســـے کــــﮧ بــــﮧ تــو اعتمــآد داشــتــ !!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تو خورشـــیدی و ُ من گل ِ آفـــتاب گـــردان هــــرکجـــا بـــاشی قــــبله ام ، همانـــجــــاست ...
غمی به دل دارم...
13 سال و 21 روز و 5 ساعت و 58 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 18 ساعت و 4 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 13 روز و 5 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 2 روز و 1 ساعت و 54 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!