†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد /من نیز دل بباد دهم هرچه بادا باد...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/ که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز... /چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
راه دوست داشتن هر چیز ، درک این واقعیت است که امکان دارد ، از دست برود.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مانعش غلغل چنگ است و شکر خواب صبوح/ ورنه گر بشنود آه سحرم،باز آید
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یگانه یی که زحکمت نظام دوران داد/به سنگ رنگ و به گل بو،به جانوران جان داد
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مزرعه، ماه ِ نو ، داس، يک نفر همين حوالی ِ نزديک دارد حافظ میخواند نيازی به الفبای ِ حيرت نيست تعبير بعضی کلمات را به روشنی میفهميم جست و خيز ِ ماه در پيالهی آب، خندههای از خدا آمدهی کودکی در ايوان ِگليم و گل سرخ، بازی ِ خيس ِ خواب و اشتياق ِ نخست ماه، مزرعه، دريا، يک نفر همين حوالی ِ نزديک دارد ترانههای مرا میخواند ./
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من نمی دانم این دلتنگی دلتنگی که می گویند چیست همین حس ِ مبهم نفـس گیری که دامن گیرمان می شود وقتی چیزی را کسی را جایی جا گذاشته ایم همان دلتنگی ست ؟!؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سپیده صبح دوکوچه مانده به دریا ، سراغ تو را می گیرد... " پرواز " نگاهی ست که بر گلدان شمع دانی نقش بسته ... و " اردیبهشت " پنجره اتاق توست که هنوز هم روبه روشنی باز است ... "
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حضورت آتش ست و شراب عاشقیِ شباب پس چرا در نبودنت اینگونه مبتلایم و بیمار؟ به غیبتت عادت نمیکنم . مستیِ شرابِ بودنت را تشنه ام ؛ نه سردیِ سراب خیالت .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
قدر داشته هایتان را بدانید ... خیلی ها آرزوی داشتن آن را دارند
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دهانم را بسته گوش هایم را تیزتر می کنم تا بشنوم درد را...
غمی به دل دارم...
13 سال و 21 روز و 9 ساعت و 3 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 13 ساعت و 49 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 21 ساعت و 8 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 13 روز و 3 ساعت و 9 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 2 روز و 4 ساعت و 58 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!