†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سرم کوبم بدیوارش به زاری/بخاطر آورم آن روزگاری
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
از ديروز كه نگاهم كردي
حساب كرده ام
اگر صد بار به دنيا بيايي و
صد بار ديگر بميري
باز هم بدهكاري !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مدتهاست چتـــــر منطق را بر ســـــر گرفتــــــه ام! تا باران "عشـــــق" را تجربـــــه نکنم! دیگر توان مقابلـــــه با تب و لرز برایـــــم باقی نمانــــده است!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
با دست ها دریغ با واژه ها ملال افتاده ایم در شب اندوه بی زوال
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
عشق ما گوزن بود بزرگ و قوی اما چیزهای قویتری هم وجود داشت مثل قطار که تو را با خود برد و از گوزن لاشهای روی ریلها باقی گذاشت.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
امشب غم ها برایم مهمانی گرفته اند و من میخواهم بترکانم همه ی بغض هایم را …
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هیچ هم برای خودش عالمی دارد … وقتی “همه” هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست …
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
عشق، هر شب خاطراتش را بازخوانی میکند در خندههای تو.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
جای پرنده را صدها هزار پنجره هم پُر نمیکند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هر صبح میبینمت ای کوه تنها تو بودی که درین سی سال روحت نلرزید و دل و دینت تنها تو و تنهاییات - ای کوه!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خــــدا پــــرسیــــد: میخــــوری یــا میبــــری؟ مــــن گفتــــم میخــــورم چــــه مـــی دونستــــم لــــذت هـــا رو میبـــرنــد حســــرت هــا رو میخـــورند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مثل یک پله برقی
ـ تا کی
بی تو تکرار خودم باشم من؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
واژه، باران می تواند بود و خاکستر شیشهها را با غبار خود نرنجانید.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آخـرتــــوکیـــشمـ میکـــنی و مـــن مـآت میشـوم .. فقطـ بدــون تـآ آخریــن مهـــره پــآیتــــ ایستــآدهـ ـم...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تعــبیرش نکن خــدایــ ـ ـا همــیــن یــک بــار تعـــبیر نکن خـوابمـ ــ را
غمی به دل دارم...
13 سال و 22 روز و 16 ساعت و 20 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 18 روز و 21 ساعت و 7 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 15 روز و 4 ساعت و 25 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 14 روز و 10 ساعت و 26 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 3 روز و 12 ساعت و 15 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!