†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نیکنامی نباشد، از ره عجب/ خنگ آز و هوس همی راندن
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من درگیرم ...تو درگیری ...باید سوخت... باید ساخت... سوختن از بی ساختن...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
مگو از تلخترین واژه با لبان چو قند...بگو به من چگونه با دو پای خسته در پی خاطرات شیرین روم...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نیمه تمام است...خاطراتِ زخمی جا مانده در کنج دلم ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خنده ها دوباره بی قرار می کند مرا چشم ها دچار عشق ته نشین نمی شود
بازی با کلمات و دِل واژه ...
میرسد از دور نغمه ای به گوش ای مهربان ...زندگی باید کرد چه با غم چه بی غم ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ترک شهرآشوب من زین سان که شد صحرانشین/ خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد از این
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مردم همه از روز جدایی ترسند/جز من که ز روز آشنایی ترسم-
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ديگر چشمهايت را نبند؛ بانو كجاي دنيا دور ميــكـــــــده ديـــــوار مي كشند!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مي خوردن و گرد نيكوان گرديدن / بهتر كه به رزق زاهدي ورزيدن
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بداد پندم استاد عشق از اوستادی/ که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
روزها فکر من این است و همه شب سخنم /که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مجنون نشد آرام پذیر از رخ لیلی /دردیست جدایی که به درمان نرسیده ست -
غمی به دل دارم...
13 سال و 21 روز و 8 ساعت و 30 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 13 ساعت و 16 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 13 روز و 2 ساعت و 36 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 2 روز و 4 ساعت و 25 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!