@بانو جاسمین فالمان هر چه باشد ...باشد... حالمان را دریاب. خیال کن حافظ را گشوده ای و می خوانی: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید... یا قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود... چه فرق می کند؟ فال نخوانده ی تو...منم.
#پاییز ...توخیلی شبیه منی... حرفت را میزنی، می سوزی و گاه هم سرمایت دیگران را می سوزاند... به قول آن رفیق،گوشت تلخی، مثل من... اما فکر کنم من از تو تلخ ترم، آخر تو مرا تنها گذاشتی و رفتی . البته خزان هم دوست بدی نیست، سالهای درزای را به خاطر می آورد، اما من و تو رفیق سال های گران بودیم و من باز هم به آغوش خود باز گشتم ... راستی در راه مرا از یاد مبر... دلم برایت تنگ می شود... کار است دیگر، شاید دوباره گذرمان به هم نخورد... مثل همیشه... به شکوفه ها، به باران برسان سلام ما را
دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدر يه جورايي ميترسيد، واسه همين به دخترش گفت: عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه. دختر کوچيک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگير پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقي ميکنه؟ دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي برام بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما ... اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان ميدونم هر اتفاقي هم که بيفته، هيچ وقت دستم رو ول نميکني. در هر رابطه دوستياي، ماهيت اعتماد به قيد و بندهاش نيست؛ به عهد و پيمانهاش هست. پس دست کسي رو که دوست داري رو بگير، به جاي اين که توقع داشته باشي اون دست تو رو بگيره.....!ا.......
@باران خو بالاخره تولد تو هم رسید و تو باید شام بدی... تا اونجایی هم که من میدونم همه شام می خوان و چون ما همه یه طرفیم و تو زورت به ما نمی رسه، تو شام میدی ... پس #تولدت مبــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــ
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 36 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 23 ساعت و 2 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 50 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 41 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 38 دقيقه قبل