خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت! دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد، اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!
یادت هست مادر؟ اسم قاشق را گذاشتی هواپیما،قطار،کشتی ،تا من یک لقمه بیشتر بخورم...یادت هست؟شدی خلبان،ملوان،لوکوموتیوران...میگفتی بخور بزرگ بشی آقاشیره بشی خانم طلا بشی...ومن عادت کردم همه چیز را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم...حتی بغزهای نترکیده ام را.....سلامتی همه مادرا....
برای تومینویسم برای تویی که تمام احساسم را یک جا تسلیم توکرده ام تویی که همه کسم شده ای...اکنون قلبم درحال انفجاراست ازدردی که خود بازبان تلخم به جان توانداخته ام ،میدانم که باتوچه کردم ؛توعشق منی ،تمام احساس منی ،دردتودردمن است، بامن بمان ...همیشه بمان... من تمام دنیارا بدون تونمیخواهم ...