دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Ω پرچین Ω

از پشت همین پرچین به دیدنت اومدم... درباره »
Ω پرچین Ω
زن - متاهل
امتیاز: 774

دنبال‌شدگان

(101 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(173 کاربر)

گروه‌ها

(19 گروه)

بازدید

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در دوره

بکش دل را ...شهامت کن ...مرا از غصه رها کن ....شدم انگشت نمای خلق.....بیا و مرا درس عبرت کن!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در وقتی...

مرا اینگونه میخواهی......شدم "خواب عشقت" چون مرا اینگونه میخواهی.....مرا اینگونه میخواهی....نگاه کن مرا ...شدم آنچه میخواستی!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در وقتی...

زخـــــــــــــم ها هم مـــــــــــــــرحم میشوند ...

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

زاهـــــــــد از صــــــــــــومعه ام راند و از دیـــــــر ،کشیش......مژده ای عشق ،که کافر شده ام در همه کیش!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

این ناظر ارسالها احیانا کجا هستن؟! مگه برا همه خط و نشون نمیکشین بحث 30یا 30 نشه .....خوب بیاین این سفره رو جمع کنین دیگه

Ω  پرچین  Ω
kavoshi_22202616.jpg Ω پرچین Ω

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها ....چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است...

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

خووووووووب .....از کجا شروع کنیم؟...........اوهوم .....اول بریم سراغ کاربرای محبوب و دنبالشون کنیم...

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در دوره

آغا .......ارسالهام رو عدد نحس افتاده به داد برسید

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در دوره

وقتى کوتاه و بى معنى مى نويسم ...يعنى بلا تکليفم!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

ساکت و سردی چرا؟

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

باز هم در رو کوبيد و رفت!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

من فقط فکر چشمای توام!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در میکده

به رسم یکرنگی هرچه مرد، شالگردن‌هایمان را با هم عوض می‌‌کنیم و عکس می‌‌اندازیم.....!! {{روزت مبارک }}

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω
در وقتی...

من حرفى نميزنم که غصه هات رو # دلت سنگينى کنه!

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

آقا نیما...این"با امکانات ایجاد شده در دنبالر بیشتر آشنا شوید" بد جائی تعبیه شده این پرشه رو مخ آدم راه میره @Nipoto

Ω  پرچین  Ω
Ω پرچین Ω

از همون روزای اول گرم نگاه میکرد...گرم حرف میزد ... میشد از نگاهش فهمید طعم تلخ روزگار رو خیلی چشیده... ولی دست از آواز خوندن نمی کشید وقتی شروع میکرد به خوندن از ته ته ته دلش میخوند ... امروز که کمی بیشتر صمیمی تر شده بودیم... برام از هیجده سالگیش تعریف کرد اینکه عاشق یه خلبان بوده و در آستانه ازدواجشون برای آخرین بار به یه ماموریت میره و دیگه ............ وبعدش همین طور زیر لبش زمزمه میکرد. سرمو نتونستم بلند کنم حس میکردم چشماش پر اشک شده میدونستم اگه نگاهش کنم منم.......... شنیدن این حرفا از زبان یه زن دنیا دیده خیلی حرفه خیلی!{خانوم احسانی خرداد 92}