Ω پرچین Ω
بکش دل را ...شهامت کن ...مرا از غصه رها کن ....شدم انگشت نمای خلق.....بیا و مرا درس عبرت کن!
Ω پرچین Ω
زاهـــــــــد از صــــــــــــومعه ام راند و از دیـــــــر ،کشیش......مژده ای عشق ،که کافر شده ام در همه کیش!
Ω پرچین Ω
این ناظر ارسالها احیانا کجا هستن؟! مگه برا همه خط و نشون نمیکشین بحث 30یا 30 نشه .....خوب بیاین این سفره رو جمع کنین دیگه
Ω پرچین Ω
وقتى کوتاه و بى معنى مى نويسم ...يعنى بلا تکليفم!
Ω پرچین Ω
باز هم در رو کوبيد و رفت!
Ω پرچین Ω
به رسم یکرنگی هرچه مرد، شالگردنهایمان را با هم عوض میکنیم و عکس میاندازیم.....!! {{روزت مبارک }}
Ω پرچین Ω
از همون روزای اول گرم نگاه میکرد...گرم حرف میزد ... میشد از نگاهش فهمید طعم تلخ روزگار رو خیلی چشیده... ولی دست از آواز خوندن نمی کشید وقتی شروع میکرد به خوندن از ته ته ته دلش میخوند ... امروز که کمی بیشتر صمیمی تر شده بودیم... برام از هیجده سالگیش تعریف کرد اینکه عاشق یه خلبان بوده و در آستانه ازدواجشون برای آخرین بار به یه ماموریت میره و دیگه ............ وبعدش همین طور زیر لبش زمزمه میکرد. سرمو نتونستم بلند کنم حس میکردم چشماش پر اشک شده میدونستم اگه نگاهش کنم منم.......... شنیدن این حرفا از زبان یه زن دنیا دیده خیلی حرفه خیلی!{خانوم احسانی خرداد 92}