واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
نیلوفر غم همچون نیلوفر به جانم غصه ها پیچیده است دست تقدیر از لبانم خنده ها چیده است طفل دل را پیر کرد ،این روزگار حیله گر هردم از شاخ دلم امید را ببریده است گوش جانم ناسزا از مردم نادان شنید ناسزاهایی که هرگز هیچکس نشنیده است شب سیاه و روز هم تاریکتر از شام تار مهر و مه در اسمان بخت من خوابیده است پرده چشمان من را پاره کرد اندوه دل راز خونبار مرا هر اینه فهمیده است نوبهار عمرم را بجز پاییز نیست که این تقدیر اینچنین باغ مرا دزدیده است
نمي دانم چه مي خواهم خدايا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته ي من چرا افسرده است اين فلب پر سوز ز جمع آشنايان ميگريزم به کنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگي ها به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم که تاشعرم شنيدند به رويم چون گلي خوشبو شکفتند ولي آن دم که در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بد نام گفتند دل من اي دل ديوانه ي من که مي سوزي از اين بيگانگي ها مکن ديگر ز دست غير فرياد بس کن اين ديوانگي ها را
همــــــه چیز خنـــــده دار بود ! داشتنِ تــــــــو ... بودنِ مــــــن ... ماندنِ مـــــا ... رفتنِ تـــــــو ... ... ... رفتنِ من ... این همه ... آه گاهی از اینهمه خنــــــــــده ، گریه ام میگیرد
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 8 روز و 16 ساعت و 5 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی