واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
حتي فاحشه ها هم دلشان ميگيرد ; وقتي که نيايد ، مرد هر پنجشنبه هايش ! چه برسد به من که هر شب با هجوم وحشی خاطراتت ، همخواب هستم .. دلشوره دارم ، نکند ، امشب ، نيايی !!
من از باکرگی مغز تو شعرها در رَحِم خودکار دارم به وقت زایش واژه کدامین آیینه مرا خواهد شکست؟ مردی که سیگار بر لب جام شرابش را می نگرد... به وقت زایش واژه و نوزادی که نیامده می میرد در بین هیاهو و بوق بوق ماشین ها و آسفالتی که هنوز سرد است و هنوز سیاه! در کجای این راه باید عاشق شد؟ در کجای این تیرگی؟ در این همهمه واژه گم می شود و خودکار با طنابی آویز به فکر جمله آخر می ماند و قتل عمد همین سکوت من نیست؟!؟
همینجا درست روبه روی من نشسته ای و در دنیای مدرن خودت بی تفاوت قدم میزنی سرت پایین است و نت های تکنولوژی را یکی یکی به سمت چشمانم پرت می کنی ... ومن به موهايي كه روي پيشاني ات ريخته فكر مي كنم و راه هاي بي سرانجام پيراهنت ...
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 8 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی