اینجا که نیستم بیقرار و بیتابم ... میام اینجا ... به یه پرو سر میزنم ... #آتیش میگیرم ... به هق هق #گریه میفتم ... #قلبم در حال از جا کنده شدن که میشه ... #نفس هام که به شماره میفتن ... و کسی نیست که #آبعسل برام بیاره ... میرم تو تختمو بالشمو #بغل میگیرمو ... هق هق ... "ارکیده"
ديشب خواب ديدم دارم ميرم كربلا سوار اتوبوس شدمو... راستي تو هم رفته بوديااااا! 4:30 صبح از خواب بيدار شدم، حال وهواي خاصي داشت ، كربلا رفتن من آخه خودش داستانيه...نشده بود برات بگم... كاشكي خوابم صحت داشته باشه،كاشكي...
امروز صبح تو تاكسي قيمشي گذاشته بود(بدبختيم بخدادروديوارداره مارو ميخوره!!) ياد تو بودم كه يه روزي از قميشي تعريف ميكردي من اونروز زياد خوشم نيومد ولي واقعا قشنگه نه بخاطر امروزا! چند وقته خوشم اومده! حالا شعرش :دو دریچه دو نگاه دو پنجره /دو رفیق دو همنشین دو هنجره /دو مسافر دو مسیر زندگی دو عزیز دو همدم همیشگی /با هم از غروب و سایه رد شدیم غصه ی عاشقی رو بلد شدیم /فکر می کردیم آخر قصه اینه جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه /دو غریبه دو تا قلبه در به در دو تا دلواپس این چشمای تر /دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین دوتا دور افتاده ی تنها نشین /عاقبت جدا شدن دستای ما گم شدیم تو غربت غریبه ها / آخر اون همه لبخند و سرود چشمای پر حسادته زمونه بود . . .
امروزاحساس بي حسيمو پيداش كردم مثل كسي كه يه جاي بدنش درد ميكنه خيلي شديدكه درد امونش بريده بعد اون محلو يا بي حس كننده ميزن يا يه مسكن يه چيزي شبيه اون حسه ولي اون بي حس كننده يا مسكن نميتونم بفهمم احتمال قوي چندتا چيزه...تا حالا همچين حالي داشتين؟!
سلامی دوباره #آقاجان ... امروز #روز-میلادت بود و من ... کوهی از #غم بر #شانه هایم سنگینی میکند ... ببخش که تمام روز #چشمهایم اشکی بود ... ببخش که هنوز هم #گلویم از بغضی سنگین میسوزد ... ببخش که امروز نتوانستم در جشن میلادت باشم ... آقاجان آخر شب آمده ام بگویم ... #دلی-شاد-آقاجان ... دلی شاد کم دارم ... دلی که اینقدر #تنگ نباشد ... دارم #خفه میشوم ... "ارکیده"
دستهای دلت را
13 سال و 22 روز و 15 ساعت و 10 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...