@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... میدانی نفس هایم به شماره میافتند ... وقتی ... یک لحظه ... #نسیم-محبتت دیر میرسد ... یک پیام ... یک دوستت دارم ... برای یه عمر عاشقیم کا[!]ت ... "ارکیده"
السلام علیک یا #موسی بن جعفر... بچه ها شب شهادت پدر امام رضا(ع) س... باب الحوایج... کاشکی به ما هم یه نگاهی بکنن... مشکلاتمونو... خدایا تو این شب عزیز به واسطه ی این امام بزرگوار #گناه همه رو ببخش... آمین...
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... پاورچین به تو نزدیک شدم ... دستهایم را روی چشمهایت گذاشتم ... و تو ... زیباترین خنده ی دنیا را ... روی لبهایت نقش زدی ... و من ... چقدر #خوشبختی را نزدیک دیدم ... این روزها ... نمیدانم ... خوشبختی را ... کجای لبخند هایت گم کرده ام ... "ارکیده"
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... بیقرار به هم می پیچند گره میخورند بهانه میگیرند تنهایی عجیب کم صبرشان کرده کمکم میکنی؟ یادم هست اشکهایم که امان گونه هایم را می برید تنها تو زبانشان را بلد بودی زبان #موهایم را در یاد داری؟ شاید دست از بهانه گیری دستانت بردارند "ارکیده"
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... آنقدر #انتظار آمدنت را خواهم کشید ... که ستارگان نوید رفتنم را به مهربانی چشمانت دهند ... آن روز که پرواز را خواهم چشید ... دنیا و تمام انتظار دستان زخمی ام را ... با تمام وجود تقدیم نگاهت خواهم کرد ... ای که قدمهایت آشیان من است ... زودتر بیا ... "ارکیده"
صدای چکه می آید ... صدای چکه ی روحی خیس از تنهایی ... روحی که روزهاست ... #پرستو بودن آدمیان را نظاره گرست ... و لالایی هرشبش ... صدای چکه تنهاییش شده است ... "ارکیده"
امشب اشکهایم را در خواب دیدم ... به گلایه آمده بودند ... که چرا هر شب آنها را به گل های بالشم , میبخشم ... و من تنها خواستم کنارم باشند ... اگر اشکهایم نباشند ... قلب خسته ام ... میمیرد از این بار غم ... "ارکیده"
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... #واژه ها که #بیقرار چشمانت میشوند ... که به صف شوند و دلنوشته ای سازند ... تا به این بهانه مهمان چشمان مهربانت شوند ... خنده ام میگیرد از اینکه ... فکر میکنم شاعرشان منم ... من همین که عاشقت هستم بس است ... دیگر تمام آنچه بوی مرا میدهند ... بیقرار تو میشوند ... "ارکیده"
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... عشقت آتش وجودم شده ... آنچنان گرما بخش که خاموشیش چراغ عمرم را خاموش میکند ... و چنان پر نور که بی آن راهم را گم میکنم ... و چنان سوزان ... که ذره ذره آبم میکند ... "ارکیده"
پرسیدم چگونه به #خدا برسم؟ ... عابد خندید گفت ... خودت باش ... پرسیدم چگونه؟ ... گفت روزی که آمدی پاک بودی , پاک بمان ! ... به همان پاکی که آمده ای ... نه دروغ گفتن را به یاد داشتی ... نه دل شکستن را ... خودت باش ... خدا کنارت خواهد بود ... "ارکیده"
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... باز هم بارانیست... هم هوا ... هم نفس تنگ دل عاشق من ... هم #نگاهم-که-پی-دیدن-توست ...باز هم پنجره ها منتظرند ... تا سکوت دگری خسته شود ... و صدایی که درآن موج زند بودن تو ... "ارکیده"
دستهای دلت را
13 سال و 22 روز و 14 ساعت و 10 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...