سر کلاس #تفسیر موضوعی قرآن دانشگاه ... یکی از #هم-دوره ای ها با من بود و کنارم می نشست ... استادمون یه خانومی بود که بیرون کلاس فقط #چشمهاش مشخص بود و من چندین بار که میخواستم ازش #سوال بپرسم تو راه رو گمش کردم و بعد شک اینکه این همونه نذاشت برم جلو ... بگذریم ... چیزی که از اون کلاس #یادمه ... #توهین همیشگی اون استاد ... به #دخترک هم دوره ای من ... بخاطر #لاک-های-قرمزش بود ... یادمه یه بار #دقیقا بهش گفت ... الهی بذارنت تو #گور ناخن هات که مایه #فسادن , #بپوسه ... بعد از کلاس ... #یک-ساعت طول کشید تا تونستم دخترک رو که از هر چی #خداست ترسیده بود آروم کنم ... و چه کار سختی بود برای من ... که ظاهرا ... #مذهبی بودم ... مثل اون استاد ... که #ظاهرا مذهبی بود و #باطنا ... کاش درونمون ایمان داشته باشیم ... خدا از پیامبرشم نخواست برای #اَمر-به-معروف و نَهی از منکرش #دِل-بشکنه ... چه برسه به #بنده هاش ... #پــــــــــــیامبر ما ... پــــــــــــــیامبر #مهر بود ... #مِـــــــــــــــــــهر ... "اُرکـــــــــــــیده"
دستهای دلت را
13 سال و 20 روز و 5 ساعت و 1 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...