#وقتی هنوز دست مامانت #بسته-بندیه و تو باید بری #مرغ بشوری ... بگذریم که از صبح #غذا پختم و #جارو زدم و اینا ... هنوزم #ناهار نخوردم ... من #کوزت هستم ... 14 ساله از تهران
نخیرشم هنوزش بهتر که هیچ بد ترم شده ... خانوم اومدن "ادکشبا" انجام بدن همون روزی که بهت گفتم !
ته لیوان دستشو ضرب زده !
بحدم هی از زمین و آسمون پماد و ضماد درآورده زده !
چشمشونم گل موجه شده !
داستانی دارم !
#اعتراف میکنم شدیدا از #کفشدوزک میترسم ... در حد سکته ناقص ! ... @✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... ایشونم هر جا میریم یه شانسی داره کفشدوزک پیدا میکنه ... میندازه رو من !
برای دست مامانم دارم گریه میکنم پونه جونم
آرش جان تو که میدونی من بعد یک سال با تو بودن دیگه انگشت کوچیکت که شدم
براش اینارو تجویز کردم
میگه تا دامادم نیاد عیادتم خوب نمیشه دستم !
عشقتم مثه من ناز نازوا !
میتونی امشب بیای !
به علت دست درد مادر عروس از هرگونه تشریفات صرف نظر میکنیم !
داماد دکترم ناز کشیدنی داره ها !
بیا مامانم از درد ضعف کرد خو !
تمام این چند روزم ... به فریاد های بی صدایی گذشت ... که تنها #یک-نفر توان شنیدنشان را داشت ... میدانم او نیز چون من ... هم نوای این فریاد ها بوده است ... کاش این #فریاد ها ... #عرش را بلرزاند ... #زمینیان نشنوند ... #راحت تریم ... "ارکیده"
دستهای دلت را
13 سال و 20 روز و 17 ساعت و 24 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...