امروز گرم #آشپزی بودم ... نگاهم برگشت ... دیدم #پــــــــــــدرم کنار در آشپزخونه بهم #چشم دوخته ... گفتم « #جــــــــــانم بابا جون ؟ » ... فقط #لبخند زد ... لبخندش به #دلم نشست ... چند دقیقه بعد گفت ... دلم برای #تکیه-گاه بودنت , #تنگ شده بود ... دوباره شدی همون #سنگ-صبور-بابا ... مایه ی #آرامش بابا ... اشک تو #چشمهاش برق زد ... منم #اشکهام بی اختیار جاری شدن ... گفتم ... « #خودمم دلم برای خودم #تنگ شده بود , خیلی زیاد » ... "ارکیده"
خیلی #وقت بود ... دردهام رو با کسی #شریک نمیشدم ... گریه هام #تماشاچی نداشت ... کسی نمیگفت عزیزم انقدر #غصه نخور ... کسی نمیگفت الهی #بمیرم برات روزهای #خوب میرسن ... این چند روز ... یه درد #بزرگ داشتم ... که خیلی ها توش باهام شریک شدن ... کنار گریه هام گریه کردن ... و #دلداری هاشون اونقدر #آرومم کرد که تونستم پشت سر بذارمش ... الان ... یاد اون درد که میفتم ... چند قطره #اشکه اما زود فراموش میشه ... #کـــــــــــــــــــــــاش ... کاش ... کاش ... میشد همه #درد هام شریک داشته باشن ... اون وقت ... دیگه خبری از #قلب دردام نبود ... خبری از این #گریه های شبانه ... اشکــــــــــــــــــــــــــــ ... "ارکیده"
#گاهی یه مریضی ... یه مشکل ... #تلنگر خوبیه ... برای #یادآوری چیزها یا کسانی که از یاد بردیم ... انقدر #کنارمون هستن ... که یادمون رفته ... میشه یه #روزی نباشن ... مثل #مادر ... مثل #پدر ... من یه تلنگر بزرگ خوردم ... انقدر #بزرگ ... که یادم افتاد ... خیلی وقته مادرم #حسرت به دل لبخندم ... هرشب سر نمازش #اشکـــــــــــــ میریزه ... من از مشکلات ... از این همه #غم خسته بودم ... راحت ترین #دعای ممکن ... رفتن از این #دنیا بود ... اما از یاد برده بودم ... #مادرم ... #پدرم ... تمام دنیاشون ... منم ... "ارکیده"
یه #لحظه هایی تو زندگی آدم هست ... که #عادی ترین چیزها ... برچسب #آرزو میخورن ... مثل #لبخند زیبای #مادرم ... که این چند روز ... شده بود یه #آرزو ... مثل #حضور گرمش تو خونه ... مثل دیدن #چشمهای قشنگش بدون #اشک ... اینها #آرزوهای این چند روز من بود ... چند روز #زجر ... چند روز #تنهایی در اوج بودن آدمهایی که سالی #یکبار دیده میشن ... چند روز اشکــــــــــــــــــ ... چند روز جونــــــــــــــــــــــ دادنی سخت ... "ارکیده"
اینجا همه از #دلتنگی و #تنهایی حرف میزنن ... اما باز همه به دنبال یه #آدم-آشنای-آشنا میگردن ... اگر #دستاتونو به سمت هم دراز کنید ... دیگه #تنها نیستید ! ... "ارکـــــــیده"
@حنانه ... #چشمهایم که #خیس اشک میشوند ... تنها #دلخوش به دستان #مهربان تو میشوم ... که از این همه #دوری ... میتواند ... با نور ... بر #گونه هایم مهر ببارد ... "ارکیده" ... « تقدیم به #حنانه عزیزم که همیشه با محبتهای بی دریغش کنارمه »
@Nazanin ... میدانم #اشکهایم ... آنقدر نامرئیست ... که تنها #دوست مهربانی چون تو ... میتواند با #چشمهایی به مهربانی #نور ... ببیند و با تمام #مهربانیش ... به #دلداری دل خسته ات بیاید ... "ارکیده" ... « تقدیم به #نازنین عزیزم که تا غم به دلم نشسته به دلداریم اومده »
@jasmin ... میشود #عزیز کسی بود ... بی آنکه #نگاهت ... در نگاهش #غرق شده باشد ... تنها کا[!]ت ... #دلت در دلش ...#نوازشی را ... #حس کرده باشد ... و من ... در دل مهربان تو مهربانم ... #نوازش-باران را چشیده ام ... "ارکیده " ... « تقدیم به جاسی عزیزم بخاطر مهربونیاش »
دستهای دلت را
13 سال و 20 روز و 19 ساعت و 12 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...