دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اعتراف کنین پیش از آن که از شما اعتراف بگیریم!


( فقط اعتراف های خودتون رو بنویسین)
- کپـــــی پیســـت ممنوع ، ارسالهای مشکوک به کپی‌پیست، در گوگل سرچ میشوند و با متخلف برخورد خواهد شد .

- از ارسالهای نامرتبط و اسپم خودداری کنین .

- لطفا با نظر، لایک و بازنشر از گروه حمایت کنین .

جزئیات گروه

شناسه 187
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 3305 پست
عضو 680 کاربر
طرفدار 79 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 21
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 14
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 33

کاربران گروه

(675 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

اعترافگاه
شناسه‌: 187 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
میلاد
میلاد

اعتراف میکنم از وقتی برای دیگران به صورت ویژه و با نام دعا میکنم ، بیشتر با خدا حرف میزنم و در آن لذتی است که قابل وصف نیست

نیلوبانو ^_^
partabe-nini.jpeg نیلوبانو ^_^
توسط موبایل در اعترافگاه

اومده خونمون بعد این همه سال کرد وقتی من کوچیک بودم داشت باهام میکرد منو انداخته بالا بعد یادش رفته بگیره با خوردم

❤داداشـــــ دنـــبـالـر❤
❤داداشـــــ دنـــبـالـر❤
توسط موبایل در اعترافگاه

اعتراف میکنم امروز منه ورزش کار ۱۸تا قلیون کشیدم!!!!! :-P

amirhosein
amirhosein

اعتراف میکنم پسرخالم زنگ خونمون را میزد و در میرفت منم از پنجره اتاقم یک پارچ آب روش خالی کردم دیگه یاد گرفت آدم بشه

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
باران بهاری

اعتراف می کنم الان کلی فکر کردم که سه نُه تا چند تا میشه ؛ یادم نیومد بعد با دستم از 18 به بعدشُ شمردم

amirhosein
amirhosein

اعتراف میکنم عمه ام زنگ زد گفت میخوام برات دلمه بیارم منم با کمال میل قبول کردم بعد داداشم زنگ زد گفت میخوام برات دلمه بیارم و منم صداش را در نیاوردم و گفتم دمت گرم بیار خوشحال میشم

amirhosein
amirhosein

اعتراف میکنم با داداشم دعوام شد ... قهر کرد رفت خونه خانومش

فردایی دیگر
فردایی دیگر
توسط موبایل در اعترافگاه

اعتراف میکنم یه برهه ای بابت نصایای اطرافیانم از کتاب خوندن به اختیار فاصله گرفتم...

آفرینش
آفرینش
توسط موبایل در اعترافگاه

اعتراف میکنمهیجا خونمون نمیشه

مـِـلـפבےܓܨ
مـِـلـפבےܓܨ

بعد ی اعترافِ دیگه هم اینکه اولِ ابتدایی بودم ب دوستم ک دخترِ همسایمون و هم کلاسیم هم بود گفتم بابام واسم ی مداد از تهران خریده هرچی می تراشمش بزرگتر میشه !! ... انقدر واقعی و هیجانی واسش تعریف کرده بودم ک اینا ک تعطیلات رفته بودن تهران مامانش تعریف میکرده ک این رفیقِ ما 7 روز فقط گریه میکرده ک ازون مدادا می خواد و مسافرتُ کوفتِ وجودِ همه کرده !! ...و اینجا بود ک برای اولین بار روحِ عمهِ گرام مستفیض شد !! . . .

باران بهاری
انگشتر.jpg باران بهاری

اعتراف می کنم از این خوشم اومده و می خوام بدم به عنوان انگشتر برام بسازنش ...

مـِـلـפבےܓܨ
مـِـلـפבےܓܨ

اعتراف میکتم وقتی دبیرستانی بودم ی روز ک شانسی دیدیم هیش کی توو دفترِ مدیر نیس و همه کلاسا شورو شده بودن و معلما سره کلاس بودن با دوستم یورش بردیم توو دفتر و بنده دو تا میکروفُنُ ک یکی ب سالنِ داخلی و یکی ب حیاط وصل میشدُ برداشتم و زدم زیرِ آواز!! ... ... مدیرمون سکته اولِ زندگیشُ اونجا زد ...

گـلـپــری
گـلـپــری

سـال اولـی کـ ِه ایـنـجـا عـضـو شـدم تـا ارسـال داشـتـم ! تـو یـکـسـال و یـک مـاه ِ بـعـدی فـقـط تـا بـهـش اضـافـ ِه شـُد! :‌))

ツ liDa ツ
ツ liDa ツ

خـب کـوچیک کـ بـودم از میـدون وحشتنـاک میتـرسیدم، هر وقتـم کـ از نـزدیک مـی دیـدمش از چشـامُ میگـرفتـم! امـا الـان شـده ِ گوشیم