دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اعتراف کنین پیش از آن که از شما اعتراف بگیریم!


( فقط اعتراف های خودتون رو بنویسین)
- کپـــــی پیســـت ممنوع ، ارسالهای مشکوک به کپی‌پیست، در گوگل سرچ میشوند و با متخلف برخورد خواهد شد .

- از ارسالهای نامرتبط و اسپم خودداری کنین .

- لطفا با نظر، لایک و بازنشر از گروه حمایت کنین .

جزئیات گروه

شناسه 187
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 3305 پست
عضو 680 کاربر
طرفدار 79 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 21
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 14
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 33

کاربران گروه

(675 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

اعترافگاه
شناسه‌: 187 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
ᵾ ₰ ᵿ ℓ
ᵾ ₰ ᵿ ℓ

مامانم گوشت داد چرخ کنم...تیغه چرخ گوشت رو وارونه گذاشتم...دستم بی حسه از بس زور الکی زدم

الهه
الهه

وقتی اولین بار @jpmfm گفت بیا بهت میخوام مدیریت یه گروه رو بدم (خیلی قبل از اینکه کلا مدیر بشم ) اینقد ترسیده بودم که حد نداشت تا یه مدت به بنده خدا می گفتم منو تنها نذار تو مدیریت گروه یادش بخیر ... روزایی بوداااا

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
F a r z a m
F a r z a m

اعتراف میکنم وقتی 3 - 4 ساله بودم نمیتونستم بگم آب !! میگفتم با !! خلاصه هرجا مهمونی میرفتم میگفتم با میخوام به اونا با این که متوجه منظورم میشدن یزیدها بهم آب نمیدادن تا زمانی که درست بگم اون کلمه رو !! به هر حال هم دسشون درد نکنه که باعث شدن یاد بگیرم آب گفتن رو همم غلط کردن یه بچه ی 3 - 4 ساله رو اذیت کردن

meysam
meysam

ᵾ ₰ ᵿ ℓ
ᵾ ₰ ᵿ ℓ

دیدگاه بی جواب بدتر از 100تا تو دهنیه....اصن بیا3تا نقطه بذار ولی حالمو نگیر

ᵾ ₰ ᵿ ℓ
ᵾ ₰ ᵿ ℓ

یکی از عموهامو دوس ندارم!اصن دیگه عموم نیست

ᵾ ₰ ᵿ ℓ
ᵾ ₰ ᵿ ℓ

یه شبکه اجتماعی پیدا کردم...همه دوستامو بردم اونجا!کاری کردن که از اونجا فرار کنم...اعتراف میکنم در انتخاب دوست مکشل دارم

ᵾ ₰ ᵿ ℓ
ᵾ ₰ ᵿ ℓ

[!] من تا اول دبیرستان از دایی مامانم میترسیدم شدید!آخه از بچگی هر شیطونی میکردم میگفتن دایی میاد آمپولت میزنه!15 سالگی طی یک مراسم با شکوه آشتی کردم باهاش

nastaran
nastaran

اعتراف میکنم وقتی میریم جایی همیشه آرزو میکنم اولین نفری باشم که میرسیم! آخه حاله سلام کردن به یه عالمه آدم بعدی رو ندارم!!!

F a r z a m
F a r z a m

اعتراف میکنم وقتی 5 - 6 سالم بود به پمپ بنزین میگفتم بنزین گاه !! جوکی بودما ..!!!

nastaran
nastaran

اعتراف میکنم یه چیز ذهنمو مشغول کرده اینکه اگه من بمیرم هیشکی اینجا خبر دار نمیشه!!! ینی اگه بمیرم هیچ کدومتون نمیفهمین؟؟؟!!

nastaran
nastaran

اعتراف میکنم از وقتی اسمای کسایی که تولدشونه تو صفحه اصلی نیس تا حالا به هیشکی تولدشو تبریک نگفتم!!!

شوولبا
شوولبا

اعتراف میکنم پاش یبیفته خیلی عاقلانه میتونم حرف بزنم طوریکه بعدش خودم م تعجب میکنم

شوولبا
شوولبا

اعتراف میکنم وقتی خیلی کودک بودم فکر میکردم دختر همسایه روبروییمون خداست چون خونشون یه در بزرگ قرمز رنگی داشت ُ یه حیاط خیلی بزرگ داشتن

محمد ♥♥ اقای خاندان♥♥
محمد ♥♥ اقای خاندان♥♥

من اعتراف میکن که الان توی [!]بوکم