طنیـــــــــــن
داخل واژه ی صبح ، صبح خواهد شد .
aynor
به تماشــــا ســـــوگند و به آغاز كلام ، و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس اسـت حـرف هايم ، مثل یک تكه چمن روشـــــــن بود من به آنان گفتــم: آفتـــــابی لب درگــــاه شماست كه اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابــــــد...
aynor
بايد كتاب را بست ، بايد بلند شد در امتداد وقت قدم زد ، گل را نگاه كرد ، ابهام را شنيد بايد دويدن تا ته بودن بايد به بوی خاک فنا رفت بايد به ملتقای درخت و خدا رسيد بايد نشست نزديك انبساط ، جايی ميان بيخودی و كشف...........
aynor
به درک راه نـبرديم به اكــسيژن آب برق از پولک ما رفــت كه رفــت ولی آن نور درشــت ، عكس آن ميخك قرمز در آب چشــم ما بود ، روزنی بود به اقــرار بهشـــت تو اگــر در تپـش باغ خــدا را ديــدی ، همــت كـن و بــگو ماهی ها ، حوضشــان بـــی آب اســـت...آخ
aynor
من به اندازه ی يک ابـــر دلــم می گيرد ....وقتی از پنجره می بينم - حوری - دختر بالغ همسايه - پای كميابترين نارون روی زمين فـقه می خواند...............
aynor
ظهر تابستان است سايهها می دانند، كه چه تابستانی است سايهها يی بی لك گوشه يی روشن و پاك كودكان احساس! جای بازی اين جاست زندگی خالی نيست: مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست .....
aynor
خواهم آمد سر هر ديواری ، ميخكی خواهم كاشت پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند هر كلاغی را ، كاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوک آشتی خواهم داد . . . آشنا خواهم كرد راه خواهم رفت . . . نور خواهم خورد دوست خواهم داشت...
aynor
پشت شيشه تا بخواهی شب ؛ در اتاق من طنينی بود از برخورد انگشتان من با موج . در اتاق من صدای كاهش مقياس می آمد ، لحظه های كوچك من تا ستاره فكر می كردند . خواب روی چشم هايم چيزهايی را بنا می كرد : يك فضای باز ، شن های ترنم ، جای پای دوسـت ....
aynor
ببين ، هميشه خراشی است روی صورت احساس... هميشه چيزی ، انگار هوشياری خواب ، به نرمی قدم مرگ می رسد.... از پشت و روی شانه ما دست می گذارد ....و ما حرارت انگشت های روشن او را بسان سم گوارايی كنار حادثه سر می كشيم...
aynor
من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مهرم نور دشت سجاده ی من. من وضو با تپش پنجره ها می گيرم در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتی می خوانم كه اذان اش را باد، گفته باشد سر گلدسته ی سرو. من نمازم را پی "تكبيره الاحرام" علف می خوانم، پی "قد قامت" موج...
طنیـــــــــــن
من در صدای شکفتن او ، لحظه لحظه خودم را می مردم . . .
Mr.SileNce
صبـــح ها نان و پنيــرك بــخوريم. و بــكاريم نهــالي سر هر پيــچ كــلام. و بپــاشيم مــيان دو هجا تــخم ســكوت....
طنیـــــــــــن
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد . مغرب جان می کند ، می میرد .
aynor
نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد، زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش را بخواهید، ...حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم. اگر محصول را میخوردند پیدا بود که گرسنهاند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز میکشیدم و پرواز ملخ ها رادر آسمان دنبال میکردم. ادارهی کشاورزی مُزدِ قتلِ مرا میپرداخت.
Mr.SileNce
خواهم آمد سر هر ديواری ، ميخكی خواهم كاشت ! پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند ! هر كلاغی را ، كاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوک آشتی خواهم داد . . . . . آشنا خواهم كرد راه خواهم رفت . . . . . نور خواهم خورد ، دوست خواهم داشت...
50 روز!...
14 سال و 11 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 5 دقيقه قبل6 ماه و 6 روز ! ......
14 سال و 7 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبل
...
14 سال و 6 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبل