فردایی دیگر
یه دوست قدیمیم که خیلی وقته ندیدمش...احساس میکنم حالش خوب نیست...خیلی از من دوره ها خیلی هم از نظر زمانی هم از نظر مکانی...ولی احساس میکنم حالش خوب نیست..چند بار از صبح تا حالا به خودم گفت بسه بشین زنده گیتو بکن به تو چه...ولی بازم این نگرانیه هست که حالش خوب نیست...کاش احساسم اشتباه بگه حد اقل
فردایی دیگر
در طول زندگی کسانی که دنبال ترشی لیته میگشتهاند بسیار به سراغم آمدهاند، لحظههایی ذهنم را آشفتهاند و بعد... رفتهاند.
فردایی دیگر
از کله سحر تا الان دارم سرچ میکنم ...
فردایی دیگر
مگه نمیگن این نیز بگذرد...چرا نمیگذره پس...چرا چند سال جا خوش کرده و نمیره ...چرا؟
فردایی دیگر
اهل تفریحاتی که خیلیا هستن من نیستم....مثلا چرخیدن نمایشی توی خیابون...برای همینم وقتی بچه ها میرن من تنها میمونم تو اتاق..
فردایی دیگر
خواستم بخوابم کمی استراحت کنم ..مگه شد...مگه میذارن..
فردایی دیگر
سر کلاس جامعه شناسی خانواده وقتی داشتم در مورد خانواده های اینده و سرنوشت نهاد خانواده در اینده حرف میزدیم ...سعی کردم از خودم و فرزندان اینده ی خودم مثال بیارم... وقتی دو سه بار سهوا گفتم بچه های من...دو نفر از همکلاسیهام اولنش که کلی سرشون زیر بود میخندیدن بعدم وقتی صحبتم تموم شد یکیشون بهم گفت خانوم فلانی در اینده بچه هایی وجود نخواهند داشت که خواهند داشت.؟..هر چند جوابشونو دادم و قانع شدن ولی اون روی دیگه ی حرفشونم خوندم...
فردایی دیگر
دقیقا از ساعت هشت صبح تا نیم ساعت پیش فقط فک میزدیم به قول دوستم...بعد از کلاس هم دو نفر اقا اومدن راهنمایی میخواستن بابت چنتا کتاب سرم گیج رفت از بس حرف زدم ...اصلا هم قصد نداشتن بحث رو تمومش کنن...ولی بنده گان خدا ادمای خوبی بودن
فردایی دیگر
تقصیر چشم تو بود دل من بی تقصیره.
فردایی دیگر
اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره ...با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره..
فردایی دیگر
منم از این به بعد بدها رو قبل رسوا یی بدیشون بد میبینم..
فردایی دیگر
چقدر درد اورده با تمام دقت و لطافت بگی حرفتو ولی قهوه ای های درون شنونده سیاه بشنوه.
ولی معمولا احساسم درست میگه ...ولی بازم دعا میکنم اشتباه بگه.
13 سال و 1 ماه و 2 روز و 21 ساعت و 1 دقيقه قبل