فردایی دیگر
راستش را بخواهید دلمشغولی های زندگی روزانه نه ...حصارهایی که محکوم به سکوت میکنند ...دست میبندند.....امروز سکوت حلال ترین شرع مقدس شده ست ...شرعی که دین و مکتبش هنوز نمیشناسم ....اغراق نیست که بگویم هر گاه به مومنه گی این سکوت شرعی ِچنین شرع نوینی می اندیشم ...بغض راه گلوی بی نوای افکارم را میگیرد ...گویی گفتگو ..گویی گلایه ...گویی شکوه ..گویی اعتراض حتی بر نفس خود مرا میترساند .... اعتراف میکنم زیاد ترسیده ام ..برای همین قلمم افسار گسیخته میرود که فریاد بزند ...می رود که چاره های نیافته اش را اری حتی نیافته اش را شجاعت گفتن کند ..اما دستهایی بر دهان قلم نهاده اند که ...کوچک ..حقیر ..اقلی چون مرا میترساند ...چه برسد به ....
فردایی دیگر
گفته بودم سکوت ها را باید شکست ....................به کدام شجاعت ؟...کافر کیش شرع جسارت شده ایم ....همه ...همه مان
فردایی دیگر
بیچاره آزادیست میان ما ...و نه ما!.. همانی که در بند نان است .... اری بی نانیست که تمنای ازادی می اورد ...بی نانی .........(حکایت طالبان راه رهایی ِ همعرصه های من)
فردایی دیگر
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید.. از دوروئی و جفای ساکنان خاک ..کاین چنین به قلبِ آسمان نهان شُدید، ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک ....
فردایی دیگر
خدا میدونه ...چقدر عدالت خواهیمون بسته به نونمونه ..چقدر خوب حرف زدنمنون به بسته به منفعتمونه ...خدا میدونه چقدر همین شعارای قشنگمون بسته به رسم روزگارمونه ....خدا میدونه ...خدا ...
فردایی دیگر
دیروز عصری رفته بودیم خرید ...نیم ساعتی تو ماشین منتظر دختر خالم بودم بیاد ..........تو این نیم ساعت یه پیرزن سر چهار راه دیدم ...نشسته به بود نام نازیبا و مکدر گدایی مشغول ..تمام حواسمو دادم بهش ....تو نیم ساعتی که بودم پنجاه هزار تومنشو خودم به اسکانس دیدم غیر از پولای خورد زیر هزار ....کاسب شد ..............همه درختا رو ما دونه نذاریم تو جامعه ابشو خودمون میدیم ...ماییم درختشون میکنیم ...ما ...
آزاده ایــرانی
هیچکس سرش شلوغ نیست همه چیــــز بستگی به "اولــویـت ها" دارد !!!.
آزاده ایــرانی
ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮﯼ ﻣﻐﺰ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ... ﻧﻪ ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ
امشب ، هنگام خوابیدن ، قدری با خود فکر کنیم که امروز چه کرده ایم که فردا ، لایق زنده ماندن باشیم...
آیینه ی خیال
من یکی را میشناسم صبحها لیبرال است .....ظهرها چپ میزند....... و غروب که از کوچهی تاریک میگذرد زیرِ لب آهسته میگوید: ...."بسمالله........"
چند خط از پاسخ من به نقد نوشته یک نویسنده و همدانشگاهی ....
13 سال و 10 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 27 دقيقه قبل