آناهیتا
Where there is love, there is God also. جایی که عشق هست خدا هم هست. ~ Leo Tolstoy ~
HASTI NISTI
خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
شروع کن ، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من . . .
آناهیتا
نیستم... مدّت هاست... و نخواهم بود... و نخواهم ماند... و نخواهم رفت...
حُـجَّتـــ
آدمی به خودی خود نمی افتد...اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است...
آناهیتا
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود...
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند
آناهیتا
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
آناهیتا
آزارم می دهی به عمد... اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم نه گله ای نه شکوه ای حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است. دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است. انتظار بی مفهوم است. نه کینه ای ، نه بغضی ، نه فریادی فقط صدای نم نم باران... این منم که روی وسعت دل زمین می گریم
آناهیتا
آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن،اکنون زمان زندگیست، تاخیر را باور نکن،بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش، زیباو زشت پای توست ،تقدیر را با ور نکن،تصویر اگر زیبانبود،نقاش خوبی نیستی،از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن،خالق تو را شاد آفریدآزاد آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن
باران
اعتراف ميکنم به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم، تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!
باران
اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!
باران
تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!
باران
اعتراف ميکنم بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم که خوابش سنگين شده دستشو ميکردم تو دماغم!!
باران
اعتراف ميکنم تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري ميشستم جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم. زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره!!