نیما صابری
در نبـرد میـان مـردان سـخت و روزهـای سـخت، ایـن مـردان سـخت هسـتند کـه مـی مـانند، نـه روزهـای سـخت ...
آناهیتا
بمون نجاتمون بده / دل با تلنگرى شکست / به داد ِ عشقمون بِرِس / هنوز يه راه ِ چاره هست / بتاب رو خاک ِ غربتم / بشين کنار ِ بى کسى م / بزار تا باورم بشه / به هم دوباره مى رسيم / گرچه به فکر ِ رفتنى / راضى به دل شکستنى / هر جاى ِ دنيا که برى / يه نيمه از وجودمى.رها اعتمادی
آناهیتا
اعتراف می کنم که این روزها آدمهایی که می روند .... بیشتر از تعداد آدمهایی است که می آیند .... و اینگونه آرام آرام ، احساس منقرض خواهد شد .....
آناهیتا
ادمها ترك كردن را دوست دارند سرشان را با افتخار بالا میگیرند و میگویند : ترک ک...ردم سیگار را خانه را دوستانم را معشوقم را اما هیچ کس ترک شدن را دوست ندارد سرِشان را پایین میاندازند و با همه ی غمِ وجودشان میگویند ترکم کردند دوستانم خانواده ام عشقم میبینــید ؟ ما همان آدمهایی هستیم که ترک میکنیم اما وقتی کسی ترکمان میکند جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشد بغض گلویمان را خفه می کند
آناهیتا
گاهی وقتها دلت برای ذره ی حمایت لک میزند! دلت میخواهد؛کسی باشدکه درمیان انبوه آدمیان سرش رانزدیک کند! نزدیکو نزدیکتر؛به دریچه ی احساست! گرمی نفسهایش را؛درپیچوخم گوشت حس کنی...! بشنوی خوش آهنگ ترین ملودی جهان را! وقتی میگوید: عزیزم من باتوام! قبولت دارم! میتوانی تکیه دهی بر شانه ام!!!
آناهیتا
حوّا که بغض کُند، حتّی خدا هم اگر سیب بیاوَرَد، چیزی بجز گریه آرامش نمیکند؛ سیب ها را قایم کنید، خبرهای امروز، همه شوم بودند! من حوّای پُر از بُغضَم !
آناهیتا
پر از " بغضم " امشب... شانه ات . . . ساعتي چند " رفيق " ...
آناهیتا
با وجود گریه های هر شبم ، بازهم بغض ناگفته هام ، به گلوم سنگینی میکنه
آناهیتا
پر از بغضم... بغض دارم... بغض سنگین و سخت... دچار درد مزمن احساسم؛ مثل بیماریهای مزمن قرن 21... مثل تمام سگکشیهای دردناک روح و جسم آدما در این روزها... شدهام سنگی که آب میشود؛ شدهام هیچی پر از درد! بغض دارم... مثل زجر دائم انسانی که دست و پایش را کندهاند درد میکشم و سکوت میکنم... فریادی میخواهم؛ حتی به قیمت ترکیدن این حنجره پوسیده از بغض با فریاد... اما فریاد میخواهم... خواستند دلم را زرد کنند، نتوانستند! صدایم را حبس کردند... حالا شدهام غدهای ملتهب از فریادی سبز... تا کی طاقت میآورم خدا میداند...
آناهیتا
سرزمین دلم سالها بر اثر جفای روزگار غریب و سرد به سرزمین یخ زده تبدیل شده بود تا
اینکه وجود گرما بخش تو با آن نگاه پر امید ، جوانه های سبز امید را در دلم کاشت و
اینک دلم یکپارچه سبز است و این سبزی را مدیون آفتاب مهربانی توست که بر ناکجاآباد
دلم تابیدی و سیراب از هر مهربانی کردی.کاش این نور مهرت هرگز به غروب ننشیند...
بعد از مدتها گامهایم از سرزمین یخی جدا شدن و با سختی گام برمی دارم!
شاید به زودی به خشکی و آفتاب تموز برسم...
آناهیتا
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
آناهیتا
Maybe God put a few bad people in your life, so when the right one came along you’d be thankful. شاید خداوند افراد ناشایستی را در مسیر زندگی ات قرار داده باشد اما وقتی فرد ایده آل را پیدا کردی شکرگذار خواهی شد ~
براوو... احسنتم ....آفرين ...











14 سال و 9 ماه و 27 روز و 20 ساعت و 58 دقيقه قبل