آناهیتا
نیستم... مدّت هاست... و نخواهم بود... و نخواهم ماند... و نخواهم رفت...
آناهیتا
ساعت ها … روزها … ماه ها … سالها میشینی پازل زندگیت رو دونه دونه میچینی ! هی فکر میکنی ! هی جابجا میکنی ! اخرش میبینی یه تکه از پازل زندگیت گم شده …! چه حس بدی داره ! کسی یه تیکه از پازل زندگی منو ندیده ؟
آناهیتا
و آنگاه که از او سوال گردد جوانی خود را چگونه گذراندی ؟ ندایی از عرش برآید که ;بدبخت دهه شصتیه ،ولش کنین , برین سراغ سوال بعدی ...!
آناهیتا
زندگی شاید ، شعر پدرم بود ، که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را دریابم
Jangal
آدم برفــی نبودم که به پایت یک شبه آب شودم ! مـــن مـــــــو به مـــو سفیــــــــد شدم!
Jangal
داداشام داشتن با هم کتک کاری میکردن منم نشسته بودم و میخندیدم یک دفعه مامانم محکم زد توی گوشم میگم واسه چی من و میزنی میگه چون تو به اینا روحیه میدی!!!
آناهیتا
آدمـ هـا کـه /عـوض/ مي شونـد ... از سـلام و شـب بـخيـر گـفتـنشان مـي شود ايـن را فـهميـد! از حـرف هـا و نـگاه هـا ؛ از گـودال هـاي ِ عـميـقي کـه بيـن ِ تــو و خـودشان مي کـَـنـند و تـويـش را پُــر از دليـل مـي کُنـند
آناهیتا
بیست و چند سال گذشته ، بیست و چند سال نفس کشیدیم ... در زمینی که همیشه به چشم مجرم به ما نگاه کردند ... همیشه در حال هدایت ما بودند به راه راست ... ما مریض بودیم و آنها دکتر ... ما نا درست بودیم و آنها درست ... در حالی که ..... بگذریم ، دله ما پر تر از این هاست ... ... خدایا; بهترین سال های عمرم در حسرت گذشت ... نا شکر نیستم ، دوستانی دارم که این حسرت ها را کمرنگ کرده اند .. اما ... اما ازت می خواهم ، روزی که فرزندانم قلم به دست گرفتند ، بنویسند " زندگی " کردیم ، نه مثل پدرانمان که فقط نفس کشیدند ...
Jangal
این عکسو وقتی کپل داشت به آلوچه پیشنهاد بی شرمانه میداد گرفتیم