♥♥armin real♥♥
گاهی دلت از کسایی میگیره که فکر می کردی با تمام آدمهای کنارت فرق دارن ! خودشون … دنیاشون … زندگیشون … و بعد ازمدتی می فهمی که دنیایی ندارن که بخوان به خاطرش زندگی کنن(!) این آدما وجودشون توی ذهنتم زیادیه چه برسه تو زندگیت !
میرزا
همه به طرز تهوع آوری در این جنگل ِ انسانی خوش حالند .. که کاش از عمق وجودشان خوشحال باشند .. اما نیستند .. همه الکی خوش اند .. الکی خوش های بی عار ِ شبیه همدیگر .. حالا نه که من خیلی با عار باشم ها, نه .. اما این را به ضرس قاطع میگویم که با وجود هزاران خصوصیت گه وجودی ام, الکی خوش نیستم ..
میرزا
از جهان کناره گرفته ام. نه به این دلیل که دشمنانی داشتم، بلکه به این دلیل که دوستانی داشتم. نه به این دلیل که با من بد تا می کردند، چنان که مرسوم است، بلکه به این دلیل که مرا بهتر از آنی که هستم می پنداشتند. من دروغی بودم که نمی توانستم تابش بیاورم.
میرزا
مرا مسیح باید شاید .. و دَم اش , دَم اش .. دَم اش
میرزا
حس ِ آن مرد ِ آهنگر را دارم .. همانکه در شهر چاقویی را تیز کرد .. /. بعد با آن گلوی حسین را بریدند حوالی ِ جایی دور .. /. همینقدر , همینقدر , نادانسته درگیر ِ گناه شده ام انگاری .. /. «مرداد ماه کوفتیه هزار و سیصدو نود و دو»
میرزا
حالا گیریم حافظ هی بگوید : باز آی و دل ِ تنگ ِ مرا .... .. /. یا دو ساعت بعدش , بعدترش , بعدترترش حتی , بگوید : دست از طلب ندارم تا .... .. /. خُب که چه ؟ دردی از کجای چه کسی دوا میشود الان ؟ کی می آید ؟ کدام دل ؟ کدام مونس ؟ چه دستی ؟ کدام طلب ؟ .. /. گویا حافظ دنیایش سال ها دور است از این حوالی .. /. دل خوش میکند بی دلیل .. که فایده کاش داشت لااقل .. که ندارد .. شاید هم چه میدانم , دارد .. دیدنی نیست فایده اش حتما" .. یا چشم ِ دیدنش ما را نه .. یا چه و چه و چه و از همین قبیل مزخرفات .. /. + حافظ جان , پدر بیامرز , کوتاه بیا ..
میرزا
امشب تصمیم گرفتم. بالاخره بعد از نمیدانم چهقدر تصمیم گرفتم. زمانش را نمیدانم چون حافظهام برای زمان هیچ اهمیتی قائل نیست. چه فرقی میکند؟ آمدهام بعد از یک هفته ننوشتن برای شما، بگویم که بالاخره تصمیمم را گرفتم و چیزهایی را گذاشتم کنار. اینطوری که حرف میزنم انگار یکی از همانهایی هستم که ازشان متنفرم... یکی از همانهایی که با مجهولی شروع میکنند و دهنت را سرویس میکنند تا به اصل مطلب برسند. بنابراین از این متن نتیجه میگیریم که اینطوری ننویسید. اینطوری شروع نکنید دوستان من! حالا بروید دنبال کارهایتان. بروید موسیقی گوش دهید، کتاب بخوانید یا به سگِ همسایه سنگ پرت کنید (من داشتم همینکار را میکردم) و فراموش کنید که این مطلب را خواندهاید. من این مطلب را برای خودم نوشتم. که هی جلوی چشمم باشد که امشب تصمیم گرفتم. بالاخره بعد از نمیدانم چهقدر تصمیم گرفتم. اکههی!
میرزا
«بله افسردگی مثل نویسندگیست. خیلیها فقط یکبار توی عمرشان افسرده میشوند و باقی عمر فقط ادایش را درمیآورند. مثل نویسندههایی که یک کتاب خوب مینویسند و بعد ادایش را درمیآورند. اما یک افسردهی واقعی مثل یک نویسندهی واقعی، مدام دچار است. دچار افسردگی.»
میرزا
امروز در انتظار تو سر شد و من همینطور منتظر ماندم و تو همینطور خاموش ماندی و هیچ خبری نشد که نشد. مثل تپهای شنی در بیابانی دور و گرم. باد آمد شن آورد. باد آمد شن بُرد. هیچکس هم نفهمید. چه اهمیتی دارد مگر؟