دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دلتنگی های یک دلشکسته...

جزئیات گروه

شناسه 126
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 6869 پست
عضو 730 کاربر
طرفدار 43 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 18
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 53
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 19

کاربران گروه

(726 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دلتنگی...
شناسه‌: 126 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
♥♥armin real♥♥
htkim9yx9ps5q9ppa33.jpg ♥♥armin real♥♥

بَــــــــد حــــال بَــــــــد حــــال نیستَــــم !!! اَمـــــا آدمهـــــا بَـــ ــــــــد حــــآلَم رآ میـــگیرند !!!!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
♥♥armin real♥♥
17.jpg ♥♥armin real♥♥

گاهی دلت از کسایی میگیره که فکر می کردی با تمام آدمهای کنارت فرق دارن ! خودشون … دنیاشون … زندگیشون … و بعد ازمدتی می فهمی که دنیایی ندارن که بخوان به خاطرش زندگی کنن(!) این آدما وجودشون توی ذهنتم زیادیه چه برسه تو زندگیت !

میرزا
میرزا

همه به طرز تهوع آوری در این جنگل ِ انسانی خوش حالند .. که کاش از عمق وجودشان خوشحال باشند .. اما نیستند .. همه الکی خوش اند .. الکی خوش های بی عار ِ شبیه همدیگر .. حالا نه که من خیلی با عار باشم ها, نه .. اما این را به ضرس قاطع میگویم که با وجود هزاران خصوصیت گه وجودی ام, الکی خوش نیستم ..

میرزا
میرزا

از جهان کناره گرفته ام. نه به این دلیل که دشمنانی داشتم، بلکه به این دلیل که دوستانی داشتم. نه به این دلیل که با من بد تا می کردند، چنان که مرسوم است، بلکه به این دلیل که مرا بهتر از آنی که هستم می پنداشتند. من دروغی بودم که نمی توانستم تابش بیاورم.

میرزا
میرزا

مرا مسیح باید شاید .. و دَم اش , دَم اش .. دَم اش

میرزا
میرزا

حس ِ آن مرد ِ آهنگر را دارم .. همانکه در شهر چاقویی را تیز کرد .. /. بعد با آن گلوی حسین را بریدند حوالی ِ جایی دور .. /. همینقدر , همینقدر , نادانسته درگیر ِ گناه شده ام انگاری .. /. «مرداد ماه کوفتیه هزار و سیصدو نود و دو»

میرزا
میرزا

حالا گیریم حافظ هی بگوید : باز آی و دل ِ تنگ ِ مرا .... .. /. یا دو ساعت بعدش , بعدترش , بعدترترش حتی , بگوید : دست از طلب ندارم تا .... .. /. خُب که چه ؟ دردی از کجای چه کسی دوا میشود الان ؟ کی می آید ؟ کدام دل ؟ کدام مونس ؟ چه دستی ؟ کدام طلب ؟ .. /. گویا حافظ دنیایش سال ها دور است از این حوالی .. /. دل خوش میکند بی دلیل .. که فایده کاش داشت لااقل .. که ندارد .. شاید هم چه میدانم , دارد .. دیدنی نیست فایده اش حتما" .. یا چشم ِ دیدنش ما را نه .. یا چه و چه و چه و از همین قبیل مزخرفات .. /. + حافظ جان , پدر بیامرز , کوتاه بیا ..

♥♥armin real♥♥
♥♥armin real♥♥

خدا نشد یه روز ما رو شادکنی...

♥♥armin real♥♥
pci3c85xxazemh132iol.jpg ♥♥armin real♥♥

رفتار عاشقـ انـہ ے زَن را بایـَـد از دلتـَـنگــــیــَش فـَـهمید از شــُـوقُ بے تابیـــَــش براے دیـ ـدار از حـِـس کودکانـِـہ اش بـَـراے آغــوش از خـِـجالـَـتـَـش بـَـ ـراے بوسـِـہ گرفتـَـن زَن بـے دلیل بـَـهانـہ نمیگیرد !! شایـَـ ـد بـَـ ـهانـِـہ ے نـَـداشتـَـن دستانِ گرمے را دارَد کـہ دسـْتانــَش را بگیرد

این ارسال را بازنشر کرده است.
میرزا
میرزا

امشب تصمیم گرفتم. بالاخره بعد از نمی‌دانم چه‌قدر تصمیم گرفتم. زمانش را نمی‌دانم چون حافظه‌ام برای زمان هیچ اهمیتی قائل نیست. چه فرقی می‌کند؟ آمده‌ام بعد از یک هفته ننوشتن برای شما، بگویم که بالاخره تصمیمم را گرفتم و چیزهایی را گذاشتم کنار. این‌طوری که حرف می‌زنم انگار یکی از همان‌هایی هستم که ازشان متنفرم... یکی از همان‌هایی که با مجهولی شروع می‌کنند و دهنت را سرویس می‌کنند تا به اصل مطلب برسند. بنابراین از این متن نتیجه می‌گیریم که این‌طوری ننویسید. این‌طوری شروع نکنید دوستان من! حالا بروید دنبال کارهای‌تان. بروید موسیقی گوش دهید، کتاب بخوانید یا به سگِ همسایه سنگ پرت کنید (من داشتم همین‌کار را می‌کردم) و فراموش کنید که این مطلب را خوانده‌اید. من این مطلب را برای خودم نوشتم. که هی جلوی چشمم باشد که امشب تصمیم گرفتم. بالاخره بعد از نمی‌دانم چه‌قدر تصمیم گرفتم. اکه‌هی!

میرزا
میرزا

، دوستان من، افیون توده‌هاست و من هربار این را با درد در رگانم، حسرت در استخوانم و چیزی همچون الکل در رگانم درک کرده‌ام. حالا شما هی بگویید!

این ارسال را بازنشر کرده است.
میرزا
میرزا

حالا چندروزی‌ست که هی یادت می‌افتم و نمی‌دانم کجای کار من‌ و تو اشتباه بود که حالا دیگر با هم حرف نمی‌زنیم. اما ته دلم هیچ دوستت ندارم و آرزوی شکست و بدبختی‌ات را دارم. هیچ دلم نمی‌خواهد موفق باشی چون حالم گرفته می‌شود و دلم می‌خواهد شکست بخوری و بدبخت شوی و روزی من از کنارت بگذرم و تو بویم را بشنوی و بپرسی این ست که رد شد و بقیه بگویند آری آری او عزیز مصر است... بعد اشک از چشم‌هایت ببارد و از خودت خجالت بکشی و کوراکور دنبالم بیایی و من برگردم و بگویم... نه! هیچ‌چی نگویم چون این‌جوری تو از شرم در خودت فروخواهی شکست و نفرت بی‌پایان من آن‌گاه ای دریغ که ارضا خواهد شد.

میرزا
میرزا

این ارسال را بازنشر کرده است.
میرزا
میرزا

«بله افسردگی مثل نویسندگی‌ست. خیلی‌ها فقط یک‌بار توی عمرشان افسرده می‌شوند و باقی عمر فقط ادایش را درمی‌آورند. مثل نویسنده‌هایی که یک‌ کتاب خوب می‌نویسند و بعد ادایش را درمی‌آورند. اما یک افسرده‌ی واقعی مثل یک نویسنده‌ی واقعی، مدام دچار است. دچار افسردگی.»

میرزا
میرزا

امروز در انتظار تو سر شد و من همین‌طور منتظر ماندم و تو همین‌طور خاموش ماندی و هیچ خبری نشد که نشد. مثل تپه‌ای شنی در بیابانی دور و گرم. باد آمد شن‌ آورد. باد آمد شن بُرد. هیچ‌کس هم نفهمید. چه اهمیتی دارد مگر؟