دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

جزئیات گروه

شناسه 289
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 1844 پست
عضو 416 کاربر
طرفدار 35 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 58
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 81
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 59

کاربران گروه

(413 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

خدا
شناسه‌: 289 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
کاغذ رنگی
10670_499381350135372_1246935835_n.jpg کاغذ رنگی
در خدا

! God is Great

Saman..!
Saman..!
در خدا

تنها تو را دارم ، تنهایم مگذار . . .

mich_K
mich_K
در خدا

مخاطب خاصت که باشد به درک که مخاطب زمینی نداریم!

این ارسال را بازنشر کرده است.
عاطفه..!
عاطفه..!
در خدا

دو تا سمعک واسه چشمام! دو تا عینک واسه گوش...

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی
در خدا

خُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــُــدا . . .

چادر به سر
چادر به سر
در خدا

نه نمیدونی....آخه همه ی غممامو بهت نگفتم....نه نمیدونی....آخه نمیخواستم از چشم ِ تو بیوفتم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Saman..!
Saman..!
در خدا

از طرف . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
غَـزل عَکّـاسِِ دنبالـر...
غَـزل عَکّـاسِِ دنبالـر....
در خدا

پیرزنی درخواب,خدارودیدوبه اوگفت:"خدایامن خیلی تنهام.آیامهمان خانه من می شوی؟"خداقبول کردوبه اوگفت که فردابه دیدنش خواهدرفت.پیرزن ازخواب بیدارشدباعجله شروع به جارو کردن خانه کرد.رفت وچندنان تازه خریدوخوشمزه ترین غذایی که بلدبود پخت.سپس نشست ومنتظر ماند.چنددقیقه بعددرخانه به صدادرآمد.پیر زن باعجله به طرف در رفت و دروباز کرد پیرمرد فقیری بود.پیرمردازاو خواست تا به اوغذا بدهد پیرزن باعصبانیت سر فقیرداد زدو در را بست.نیم ساعت بعدباز درخانه به صدا درآمد.پیر زن دوباره دررابازکرد.این بارکودکی که ازسرما می لرزید ازاو خواست تاازسرما پناهش دهد.پیرزن باناراحتی دررابست وغرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب باردیگر درخانه به صدادرآمد.این بارنیزپیرزن فقیری پشت دربود.زن ازاوکمی پول خواست تابرای کودکان گرسنه اش غذابخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده بودبادادوفریادپیرزن رادورکرد.شب شدولی خدانیامدپیرزن ناامید شدورفت که بخوابد ودرخواب باردیگرخدارادیدپیرزن باناراحتی گفت:خدایا مگر تو قول نداده بودی امروزبه دیدنم خواهی اومد؟"خداجوابداد:"بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ...

yase kabud
yase kabud
در خدا

دل خوشه عشق شما نیستم ای اهل زمین ...

yase kabud
Un885ed.png yase kabud
در خدا

وقتی هر رووز تنهاتر میشی ... میفهمی که یا داری از خدا دوور میشی ... یا داری یواش یواش بهش نزدیک میشی ... خدا کنه دومیش باشه ...

Saman..!
Saman..!
در خدا

خطا از است . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
الهه
الهه
در خدا

مچکرم که دقیقه ی نودی ک قرار ِ همه چیز خوب پیش بره یه بن بست میذاری جلومون چقد بگیم لابد یه خیری توش هست یا خیرو بفرست یا اگه نمیفرستی ما رو نا امید نکن عزیزم

این ارسال را بازنشر کرده است.
amirhosein
126917_173.jpg amirhosein
در خدا

بی تو دلم میگیره ....

✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿
gol1.jpg ✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿
در خدا

اليس الله بكاف عبده... آيا خــــــــــــــــــــــدا براي بنده اش كافي نيست...؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿
431921_coTokvvU.jpg ✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿
در خدا

نوشته بود: خدايا مرا درياب... با خودم گفتم خدايا تو كه هميشه بودي وهستي من هستم كه به هر سو ميروم و گاهي به سوي تو... شايد خدا ميگويد تو مرا درياب

این ارسال را بازنشر کرده است.